ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

.

آبرویش مبر ای دوست ! همان " آن " است "او"

جام هستی ، جمِ جمشید* ، جهان_جان است "او"

.

شعله تا عرش کشد جان شب افروزان تا _

قول دیدار دهد ؛ مرغ سلیمان است "او"

.

چلّه ها هم گذرد باز رخی ننماید

ارغوانِ گلِ آزرم به گلدان است "او"

.

هدهد خوش خبرت میل قفس دارد باز

بدحجابی که جهول از تنِ زندان است "او"

.

شوق پرواز به اقلیم شقایق دارد

لام الف میم که همرنگ شهیدان است "او"

.

حاجت اش را مکن ای دوست ! روا ؛ نیست روا _

مُلک بی شاه و ملِک ؛ خسرو خوبان است "او"

.

ایلیا

.

* پاورقی : جمِ جمشید = همزاد خورشید

.

.

  • آسیه خوئی

.

به روی دوش دارد ، تیزترین تبرزینِ درویش

شکستن ات برایش هست خلافِ آئینِ درویش

.

به هر بتی که آید می شکند سرش را به آنی

تو را چگونه کوبد ؟ عاشقِ مذهب و دینِ درویش

.

از آن زمان برایش بت شده ای  ـ خرامان ـ  که چون رود

به خودپرستِ نرگس ، آب شدی و آیینه ؛ درویش ! 

.

ایلیا

.

.

  • آسیه خوئی

.

تو با این رقص ، با این رقص ، با این رقص می دانی

به پیراهن چه خواهد گفت موسیقای عریانی ؟

.

درختان هم دفادف پا به پایت شورشی دارند

تو تنها آدمِ فوّاره ای در حوضِ میدانی

.

همیشه آسمان مقروض قطره های اطرافت

که با هر سجده می پاشی ، ندارد هیچ پایانی

.

و می لرزد تمام هستی ات با اوج و پایین ها

زمین رقصد چو اعرابی به زیر پای ایرانی

.

تو اکنون کعبه ای عریان شدی ، خالص ترین توحید

به تصویر آوری ، از شرق تا مغرب برقصانی

.

ایلیا

.

.

  • آسیه خوئی

.

نشسته ای دوباره کنار آتش ، بابی ! *

بدون حرف ، بی غش ، بدون "با" ، بی "با" ، "بی"

.

مذاب ناب در مس ، طلای خالص در مس

که ریخت روی آتش ، تمامِ خود را "بابی" **

.

بلند می شود از زبانه های آتش

پرنده ای که منقار می زند بر بابی ***

.

گشوده می شود در ، به روی بال سیرنگ

و می کِشد به انگشت روی آتش : "با" ، "بی"

.

صعود کرد شولای آتشی از سیمرغ

و بانگ می زند هِی ، به : "بی" ، به : "با" ، "بی با" ، "بی" ...

.

ایلیا ـ بسطامِ شاهرود

.

 پاورقی ها :

* محفف بابا

** بحر ، دریا

***  باب الابواب

 

.

.

  • آسیه خوئی

.

http://www.iran.sc/upl/kakaei/13477433816.jpg

.

ایستاده ای

 بی باران و بوسه

بی تپش گنجشکی در سینه

بی صدا و خاموش

دوستت دارم و یکریز می بارم

بر شوره زار چترها و کلاهها

بر عطرها و پلاکها

بر ترانه های باقیمانده در طعم خاک

بی پرنده ترین درختم

بی ستاره ترین آسمان

دوستت دارم و می بارم

بر لبان تو که آشیانه ی بوسه بود و لبخند

با یاقوت گوشواره هایت

از آن عقیق گمشده بگو

در برکه های کوچک زمین به جستجوی تو ام

آه پرنده پوش رنگین کمان من ،

گل گیسویت ماه نقره ای ،

رد ابرویت عصاره ی شب ،

به من نگاه کن

با چشمی که کمین گاه آهوان است

.

" استاد عبدالجبار کاکایی "

.

. 

.

.

.


گرهی افتاده در کارت انگار / که یکی دوبار دیگر در غروب 
آب داغی ریخته باشی بر تن و بدن گربه ای سیاه 
و گریخته باشی از چشم دور و بری هایت که ناگاهان همگی سُم دارند 
و سه کوتوله ی تقریبا قد بلند از چار طرف نقشه ی قتل متن و مؤلفی که تویی با / یا که بدون سر 
و می کشند ناز غاز و کلاغت را تا لب گودالی که
به رؤیای خودشان 
حفر کرده اند خیلی درست گور تو را هم در گوشه ای از آن 
که خر بخندید و [ پشت صحنه ] شد از قهقهه سست .
و این خطوط کوفی کف دست تو در همه حال 
به دخترکی که در بنگال ختم می شود که تو را خیلی 
دوست دارد کمی از دورتر از چشم هایش 
بایستد / و تماشا کند فقط 
گ های سه گانه ای را که به اسم و رسم تو حمله ورند. 
نه می درد یقه ی پیرهنش را / و نه با هر چه می کوبد بر فرق سرش 
از ترس اینکه بگویند شیشه ی روغن بادان ریخته 
نه خنده سر می دهد آنقدر که : از تیمارستان گریخته . 
- فالت حقیقتا فاله 
گردوی پوک را به هنداونه هایی که زیر بغلت کاشته اند / می کارند 
و ترجیح می دهی آخر شب در آینه ی دستشویی دق کنی / اصلا !
و به تختخوابی مخصوص در تیمارستان برگردی که عاشقان خیلی انگشت نما را 
- برکه نمی گردم!
و به سگ های هار / زهر مار هم که نمی دهی / البته که نه !
سکوت "او" قطعا دیوانه ات می کند اما / نمی کند اما 
بر می گردی به خانه که مادرت فقط شانه می کند موهای خاکستری ات را 
- خاک بر سرم را ؟
و مرهم می گذارد " او " چه طور ؟ / به زخم زبان و جای دندان سگ هایی که 
استخوان های تو را هم / چرا که نلیسند ؟
" بعد از این دست " من و گردن ماری که فراری می دهد سگ های هار را هم 
شیشه ی الکلی آماده می کنی 
و ساده می کنی کار و بار مارگیرهای جنوبی را 

از رود نیل هم که نگذری 
برمی آیی از پس عزراییل 
این فیلم خیلی دیدنیه !

.                                       

                                   " علی باباچاهی "

.

.

  • آسیه خوئی

.

یک طرّه زلف یاری افتاده مست و مدهوش          بادی وزیده او را می گیردش در آغوش

.

.

به اولیــــن عبــارت که بین ما بیـــان شد

به تاب جعد رودی که مثنوی نشان شد

.

به موی پر شکنجی که آینـــه ندیده ست

وَ مهر و ماه با این شکنجه بی امان شد

.

به جهــد آمــودریا ، به موج موجِ موی اش

به زنجه مویه هایش که چشمه ای نهان شد

.

به عشق ، درّ غلتان ؛ ثبوت موج هایش

تغیّــــر درونی که طعنه بــر زمـــان شد

.

به تار تارِ مویی که رهزن است و طرّار

به طرّه ی دوتایی که بر غــم ام عیان شد

. 

قبــــــول کرده ام تا همیشــــــه  "اســــــم"  باشد

"صفت"  برای رودی که  "جعـدِ"  او روان شد

.

ایلیا ـ 1392/6/31 ـ 05:15 بامداد

.

.

تاب جعد / طرّه ی طرّار

.

  • آسیه خوئی

.

.

واضح است که لبخند شادی ، یا بعد از پیروزی و موفقیت خود و دیگران بر لب می نشیند و یا به هنگام مشاهده ی زیبایی ها و مهربانی ها.

.

شنیده ایم شما دیر زمانی ست که دیگر هیچوقت لبخند نمی زنید. اما این را نیز شنیده ایم که اگر لب های شما به لبخندی حتی مختصر متبسم شود ، نوری بر سراسر عالم می تابد که جهنم را به بهشت تبدیل می کند.

.

بانو جان !

دیر زمانی ست که این عالم جلوه زار جهنمیان شده است.

خودتان بگویید چه کنیم که تمام عوامل دست اندر کار در دستگاه خداوند (!!!) ؛

ایمان بیاورند به ضرورتِ حیاتیِ هنگامه ی اعجازِ لبخندِ شما ؟

.

خودتان بگویید خانم !

چه کنند این جهنمیان ؟ این درماندگان و ضعیفان !!!؟ این همیشه در خسران ماندگان !!

.

.

  • آسیه خوئی

 .

کم از حباب نه‌ای‌ ، نازکن به ذوق فنا / سر بریده کلاهی‌ست بر هوا انداز

دریای جستجو را بی پا و سر حبابیم        دریا سری ندارد جز در ته کلاهم

.

.

بی رخصت  ِ  شیخ  ِ  خویـش ، راهی نزنیم

.

سـرباخته   را    ز سـر کلاهی نزنیـم

.

چون  دست   بشست   اهرمن از  دل تان

.

ما بنـده ی عشق را  به   شاهی   نزنیـم

.

.

ایلیا ـ 92/4/9 ـ یکشنبه 17:20

.

.

  • آسیه خوئی

.

.

.

 

بزن ای بهار ، چرخی ، به کران ِ  دامنم تا

بِشِکوفمش دوباره تب ِ  عاشقانه ای را

ببر ای نسیم ِ رقصان ، همه عطر ِ    گیسوانم

به مشام ِ  کوچه هایی که گذار ِ  اوست شب ها

سر ِ  کوچه های یاسین ، تو اقاقی   ای مؤذن !

به نماز ِ  صبح ِ مستان  بدهش صلای فتوا

و تو ای شمیم ِ ریحان ، نکند به وقت مستی

بربایی از لبانش ، کلمات ِ  ذکر ِ  دریا

به زمین بریزد از کف ، همه مهره های سبحه

و به جای آن شمارد تن ِ  بندبند ِ افرا

بِسـُرایدم دو مصرع ، گِره های بندهایم ،

_همه شاخه های دستم _ به طواف کای نگارا :

« تو مِی از شکوفه داری ، تو خُم از شکوفه داری ،

تو خودت شکوفه زاری ، نکن ای شکوفه حاشا ! »

 

♦ ♦ ♦

 

پس از آنکه زنگ ناقوس ِ  اقاقیای کوچه

بِنِشاند شانه شانه ، به نماز ، عاشقان را ؛

به رکوع ِعشق رفتند جناب حضرَتانش

و خلود ِ نرگسانی که به بزم می زد آوا :

به سرود ِ نرم ِ باران ، به دفادف ِ  درختان

بزنید چـرخ با ما ، بزنید چـرخ با ما  _ 

که بهـار در طواف است به دور کعبه ی عشق

حج ِ  ما قبول ِ  سعی ای ،  که صفا به مروه بادا


.

. 

ایلیـا   ــــــــــــــــ   اردیبهشت 1376 

. 

 

.

نماز مستان

یاسین 

حج 

صفا و مروه 

طواف

.

.

  • آسیه خوئی