ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

غزل شمارهٔ ۲۳۳۶

 
مولوی
 

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده

پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

آورده یکی مشعله آتش زده در خواب

از حضرت شاهنشه بی‌خواب رسیده

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده

بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده

این کیست بگویید که در دهر جز او نیست

شاهی به در خانه ی بوّاب رسیده

این کیست چنین خوان کرم باز گشاده

خندان جهت دعوت اصحاب رسیده

جامی است به دستش که سرانجام فقیر است

زان آب عنب رنگ به عناب رسیده

دل‌ها همه لرزان شده جان‌ها همه بی‌صبر

یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده

آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او

زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده

زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است

یک نغمه ی تر نیز به دولاب رسیده

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق

از بهر گشاییدن ابواب رسیده

ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد

از دام رهد مرغ به مضراب رسیده

خاموش ادب نیست مثل‌های مجسم

یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده

   * پی نوشت  *  :

با عرض سلام و ادب در محضر تمامی دوستان و حضرات ، به اطلاع میرسانم که در اینجا تا آخر دی ماه بدلیل آغاز ترم جدید و امتحانات ، فعلا پُست جدیدی نخواهم نوشت.

در امان خدا.

  • آسیه خوئی

.

.. «« منم آن چشمه ی زمزم ، منم زاینده ؛ آری ، زن ... »» ..

.

تو مو می بینی و من حلقه ای در طوفِ تیغَت ـ طوق این کوکو ـ

کدامین حلقه ی مفقوده در تبعیدِ هاجر شد مرجّح ؟ کو ؟

.

به دنبال چه حلقی ؟ تشنه افتاده ست اسماعیل ، ابراهیم !

ببین زمزم به سعیی در صفایِ هروله تا مروه پای او !؟

.

ترازویت چه شاغولی به میزان داشت در وزنِ خدایاری !!

که مهجوری و مطرودی برابر شد به لبّیکی ، به های و هو !؟

.

منم مقصودِ « صاحب کعبه ات » ، آنکه به دامن چشمه ها زاید

تویی آنکه همیشه نیستی ، آری تویی مهجور از آن پهلو !

.

منم آن چشمه ی زمزم ، منم زاینده ؛ آری ، زن - زنی مادر -

چه اسماعیل ها دارم ؛ به گردن ، طوف تیغَت ـ طوق این کوکو ـ !

.

آسیه خوئی ـ 1390/8/9

.

.

مطرود / هاجر / کوکو / طوق / چشمه ی زمزم / حلقه ی مفقوده

.

.

 

  • آسیه خوئی