ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

Be Still My Heart by Manuel Nunez

.

حال که بر غوره شدی صبر به چوبینه ی دار -ی- به سر و گردنِ تاک ،
کیسه ی تو باز کنم ، پیله ی پـروانه زنم با نوک مژگان ، دو سـه چاک

سرخ شدی، شعله شدم، تلخ شدی، مست کنی از دو سـه پلکی که زدم
بــاز بگـو پـلک نگاه چـــه کســـی جــــرأت پــروانــه شـد از پیـــله ی بــاک ؟

شمع شب افـروز منی ، پیله چرا تن کنی از ململِ نرمینه ـ سفید ؟
تاب دهی دور من ات ، من که تو را بـــاز کنم ، بـازِ سما ـ آبــیِ پاک

بـــازِ منی ، بـــاز شود بـــال وُ پَـرم ؛ محض پر وُ بـــالِ تو ام ، بهـــر سخن _
سوسن لب بسته شدم، چشم شدم، پلک شدم، نرگسـه ای در دل خاک

نارسِ سبزی به مِیستانِ عدم، سبز بیا ، سرخ شوی، شهد شوی
"منتظـــری سبز" چنان شیـوه ی انگور به دارینه ی اندیشه ی تاک

*  *  *

در سفر از خاک به خاک ، از نفسی عشـق ، به صد شاخه برقصد تن خُم
خوشه ی خضــر است مسیحــای شـرابی که به افلاک بَـرَد غوره ی خاک

.

آسیه خوئی

.

.

  • آسیه خوئی

bi-colored rose...so unique. Even mother natures mistakes are beautiful.

گل ها ، بخصوص گل رز  

دارای یک فرکانس بسیار بالا ، حدود 350 مگاهرتز هستند.

به همین دلیل زمانی که ما در اطراف آنها هستیم احساس متعالی تری داریم.


انسان هایی که مراقبه می کنند نیز

و آنانکه قضاوت نمی کنند دارای فرکانس بالاتری نسبت به دیگران هستند.

به همین دلیل ما در اطراف آنان احساس خوب و راحتی داریم.

احساس عشق نیز از یک فرکانس بالاتری ساخته شده است که سیال است

و روح ما را به سطوح بالاتر و والاتر نزدیک تر می نماید.

برعکس احساسِ ترس ، نفرت و قضاوت دارای فرکانس های پایین تری هستند که روح مان را جامدتر و یخ زده کرده

و از این رو ما احساس دلتنگی و جدایی از خود ، دیگران و در نهایت از خدا داریم.

مرکز انرژی هر کس مانند یک گل است. درحضور بعضی از افراد شکفته می شود و در حضور عده ای دیگر بسته می شود.

وقتی به طور مشخص امواج منفی را احساس می کنید به راحتی می توانید آن برخورد را پایان بخشید.

به خودتان و دریافتی که دارید اعتماد کنید.

سفر به نقاطی که سرشار از انرژی هستند بسیار مفید است.

قرار داشتن در معرض آسمان ، آفتاب ، باران و باد هشیاری فرد را تغییر می دهد.

باید زمانی که دیگران انرژی ما را تخلیه می کنند آنها را متوقف ساخت.

.

.

  • آسیه خوئی

Manuel Nunez “Reverence”

                عنوان نقّاشی : "احترام" ـ اثری از مانوئل نونیز

.

پرنده ای به روی شانه ام نشسته است ، جیغ نزنید
سر و صـــدای تان نگاهِ او شکسته است ، جیغ نزنید

برای تان ترنّمی همیشگی سروده مثل باران
وَ از حضور چند گربه پلک بسته است ، جیغ نزنید

وَ هیچ آدمی صبور نیست مثل یک درخت _هرگز_
که شانه بر عبور او دهد که خسته است ؛ جیغ نزنید

شما که شکل یک درخت نیستید لااقل بپرسید
چرا وَ از کجا گریخته وَ رَسته است ؛ جیغ نزنید...

که آشیانه ای همیشگی به روی شانه ام ، به روی _
بلندشاخه های پایدار ، رُسته است ؛ جیغ نزنید

شبیه الفتی میانِ یک مَلَک وَ آدمی ، تغزّل _
میانِ یک قلم وَ دست ؛ عشق بسته است ؛ جیغ نزنید

بر این صلیب شاخه ها خیال کرده است او ، نترسید
که عشق یک درختِ ریشه ناگسسته است ، جیغ نزنید...

.

آسیه خوئی

.

.

  • آسیه خوئی

خانه ات را باد برد ! 
تو هنوزم نگرانِ وزشِ باد، در موی منی !؟ 
مسخِ افیونیِ افسانه ی اصحابِ کدامین غاری ؟ 
در کدامین خوابی ؟ 
خواب در چشمِ تو ویرانیِ صد طایفه است 
تشتِ رسواییِ دزدانِ امارت افتاد 
تو نگهدار ، هنوزم دو سرِ شالِ مرا !!!
...
پشتِ این پرده ی پوسیده ، تو در خوابی و من 
با همین زلفکِ ممنوعه ی خود 
نردبانی به بلندای سحر میبافم 
تا برآرم خورشید
و تو در خوابی و آب
از سرت می گذرد !!!
... 
و ندیدی هرگز 
توی جنگل ، کاج را 
شب به شب ، جای سپیدار زدند !
و نبودند پلنگان، وقتی 
که دماوندِ اساطیری را 
از کمر، دار زدند ! 
و به هر دانه برنجی که به رنج 
بر سرِ سفره ی ما آمده بود 
توی شالیزاران 
آهن و آجر و دیوار زدند !
و تو در خوابی و آب 
تشنه ی هامون شد 
خونِ زاینده برید 
و نفس های شبِ شرجیِ هور 
زیر گِل ، مدفون شد ! 
... 
خانه ات را باد برد !
تشتِ رسوایی و غارت افتاد !
تو نگهدار به چنگت ، شبِ گیسوی مرا 
تا مبادا شبِ قحطی زده ی سفره ی ما 
مشتِ خالی ترا باز کند !!!
تا مبادا که ببینند همه خوی ترا !!!
موی مرا !!!

.

.

موی من مشت تو را باز نمود / هیلا صدیقی

.

  • آسیه خوئی

.

1- به سفری بسیار دور می روم.

2- در هفتاد سالگی (!!) بر می گردم.

.

.

The Warrior

.

.. « «  شیر ِ پُر زَهره  » » ..

.

همیشه او مونولوگ بود ، من سراپا گوش

همیشه او به کـَران ها محیط ، من بی هوش

.

دَمی به رخصت او بازدم نمی گردد

اگر قدم نزنم پا به پا وُ دوشادوش

.

مُدام پُر شدم از های وُ هوی میدانش

چنان به رقص برآیم ، هوا  زند هِی جوش

.

قسم به جوشش ِ فوارّه های دست افشان

که قطره قطره ی « قــُـل » ، امر اوست نوشانوش

.

و بعد ، ناز سرانگشت های بارانی

که می چکد لب مژگان ِ بسته یا خاموش

.

دمی مرا به خودم واگذارد او اینک

کنون که پنجه ی خونین گشوده عشقی خوش

.

کنون که تشنه ی خون گشت شیرِ پُر زَهره

حریف جوید از این یال های جوش وُ خروش

.

پرنده را چه هراس از فرو شدن در چاه

اگر که ویلِ حسد دوزد این زمان پاپوش

.

شهید جام ِ تهی  ـ باده های حیرانی ـ

به کاروان جَلالت وَ حفظ حق ، چاووش

.

"به آفتاب سلامی دوباره خواهم گفت"

به مریمی که کنون عشق می بَرد بر دوش

.

آسیه خوئی ـ دوشنبه 85/11/16

.

.

  زَهره ی شیر  /  قــُــل...

.

.

  • آسیه خوئی

اُتِللو و دِزدِمونا ـ اثر تئودور شاسریو  ـ (۱۸۵۶-۱۸۱۹)

.

بعضی منتقدین تفسیرهای بسیار عجیبی در مورد دیدگاه هنرمندانه ی شکسپیر دارند که با خواندن نظر آنها احساس می کنی دو شاخ بسیار عظیم بر روی سرت سبز شده است. مثل این یکی :

"اتللو را شاید بتوان بهترین نمونه برای نشان دادن عرفان شکسیپیری نام برد. عرفانی که اساس آن بر پایه ی شخصیت های مسیحی شکل گرفته است. پدر ، پسر ، روح القدس و شیطان.  نقشی را که پرسوناژهای این نمایشنامه ارائه می دهند نمایانگر هر کدام از این افراد است.

این موضوع در سایر نمایشنامه های شکسپیر نیز وجود دارد. یک عرفان مسیحی. در هملت نیز (هملت ، اوفلیا ، کلادیوس و گیلد نسترن). یا شاه لیر و مکبث و غیره. اما آنچه اتللو را متمایز می کند ، ارتقای کیفیت شیطان است که در یاگو به اوج میرسد . یاگوی اتللو ، گیلدنسترن هملت را تکامل می بخشد. یاگو یک شیطان واقعی ست. "

.

در حالیکه نمایش "اتللو" فقط یک تراژدی هنرمندانه و طراحی شده ی نفس­گیری ست که در اطراف مخلوق بی­گناهی بازی می­ شود که در یک شبکه ی فریب و ریا اسیر شده و به سوی مرگی دهشتناک در اتاقی در اعماق یک قلعه رانده می­ شود. گزارشی از ماجرایی بی­ رحمانه و خشن که شکسپیر آن را با تمام غنای کلامی خود و با ظرافت روحی مردی از قرن هفدهم آراسته است.

.

"اتللو" نمایشنامه ای معروف از ویلیام شکسپیر ٬ نویسنده ی کلاسیک انگلیسی ست که به مضمون عشق می پردازد. در این نمایشنامه او به جنبه ی شک ، گمان و تردید نسبت به خیانت در عشق می پردازد. در تراژدی "اتللو" (که نام دیگر او مغربی ست)٬ شخصیت مرد داستان با دسیسه ها و توطئه هایی که زیردستش انجام می دهد ٬ به همسر خود ٬ "دزدمونا" شک می کند و بدون اینکه این ماجرا را با زن درمیان بگذارد بی رحمانه او را می کشد و تازه بعد از کشتن او به بی گناهی همسر وفادارش پی می برد که بسیار دیر است و پس از آن خود را نیز می کشد.

.

داستان این نمایشنامه از این قرار است که :

اتللوی مغربی سپهسالاری در خدمت ونیز است که با تعریف از فتوحات خود ، قلب دزدمونا  دخترا برابانسیو ، سناتور ونیزی را تسخیر کرده و پنهانی با وی ازدواج کرده است. برابانسیو در حضور فرمانروای ونیز اتللو  را متهم می­ کند که دختر او را فریب داده و ربوده است. اما اتللو شرح می­ دهد که در نهایت وفاداری قلب دزدمونا را به دست آورده است و دختر نیز این ادعا را تأیید می­ کند. 

در این اثنا خبر می رسد که تُرک ها آماده ی حمله به جزیره ی قبرس هستند و ونیز برای عقب راندن آنها خواهان بازوی نیرومند اتللو می­ شود. برابانسیو ، برخلاف میل باطنی خود ، دخترش را تسلیم مغربی می­ کند تا همراه وی به قبرس برود. 

اتللو دشمنی دارد در لباس پرچمدار به نام یاگو که چون می­ بیند کاسیو  به جای وی آجودان شده است حسادت می­ کند ؛ به علاوه یاگو نفرت شدیدی نسبت به مغربی دارد چون شایع شده است که او توانسته است از لطف و محبت امیلی ، زن یاگو و خدمتکار دزدمونا برخوردار شود. پس یاگو شروع می­ کند با مست کردن کاسیو و واداشتن او به مشاجره با رودریگو  _دلباخته ی دزدمونا_ و اختلال نظم عمومی ، کاسیو  را در نظر اتللو بی­ اعتبار کند. آنگاه یاگو  با حیله­ گری ، کاسیو را ، که از مقامش عزل شده است تشویق می­ کند تا از دزدمونا خواهش کند که به نفع وی نزد اتللو شفاعت کند. در عین حال خود وی زهر سوءظن را قطره قطره در روح اتللو می­ چکاند و به او القا می­ کند که زنش با آجودان معزول به وی خیانت می­ کند. پافشاری دزدمونا در شفاعت به خاطر کاسیو تأییدی است بر سوءظن اتللو ، که روحش از آن پس اسیر دام شدیدترین حسادت ها خواهد بود.  

یاگو برای پیشبرد مقاصدش ، ترتیبی می­ دهد تا دستمالی که اتللو به عنوان نشانه ی گرانبهایی از عشق خود به دزدمونا هدیه کرده و دختر آن را گم کرده و امیلی پیدایش کرده است در اتاق کاسیو پیدا شود. اتللو ، که حسادت کورش کرده است ، دزدمونا را در بسترش خفه می­ کند. اندکی بعد ، کاسیو که با نیرنگ های یاگو ، می­ بایستی به دست رودریگو کشته شود ، بصورت زخمی پیدا می­ شود ولی یاگو ، رودریگو را به قتل رسانده است تا کسی نتواند به نقشه­ های وی پی ببرد. از جیب رودریگو نامه هایی به دست می­ آید که در آنها حیله گری های یاگو و بی­گناهی کاسیو را فاش کرده است. اتللو ، که از درد و اندوه مبتلا به جنون شده با فهمیدن اینکه زنش را بی­گناه کشته است ، خود را می­ کشد.

.

نگاه منتقدان به ساختار این نمایش

این تراژدی ، که موضوع اساسی آن سوءظن است ، چنان ماهرانه ساخته شده است و چنان جلب توجه می­ کند که برای مشاهده ی عوامل متعدد غیرمحتمل ، برخی تناقضات در روانشناسی شخصیت ها و مدت باور نکردنی عملکرد داستانی نمایش ؛ بایستی آن را بسیار خونسردانه و موشکافانه تحلیل کرد.

منتقدان کوشش کرده­ اند مشکلات مختلفی را که در این نمایش به چشم می­ خورد تفسیر و تعبیر کنند. مهمترین آنها طول عملکرد درام است. بین پیاده شدن اتللو و دزدمونا در قبرس و فاجعه ی نهایی فقط سی و شش ساعت فاصله است در حالی که شرایط موجود ایجاب می ­کرد که داستان گسترش بیشتری پیدا کند و دست کم چند  هفته ­ای طول بکشد. برخی سعی کرده­ اند این عدم انسجام آشکار را با این فرض توجیه کنند که گویا اتهام یاگو علیه دزدمونا از مدت ها پیش از رسیدن به قبرس شروع شده بوده است. اما چنین توجیهی در جهت خلاف آن چیزی است که یاگو در پرده ی سوم درباره ی دزدمونا ابراز می­ دارد : « بی­ وفایی دزدمونا جدیدتر از عشق او به مغربی است و تاکنون ادامه یافته ، زیرا در دوره ی نامزدی ، او کاملاً مجذوب میل و علاقه ی شدید خود نسبت به یک مرد رنگین پوست بوده است. » پس بنا به گفته­ های یاگو ، بی­ وفایی دزدمونا به تازگی شروع شده است.

همچنین تناقض هایی در شخصیت اتللو وجود دارد و علاوه بر این ، دزدمونا زنی آرام ، کم­ هوش و حواس پرتی دیده می شود  که متوجه حسود بودن اتللو نیست و در بدترین لحظه ی ممکن ، سفارش کاسیو را به وی می­ کند ، و بعدها هم که پی به حسادت شوهرش می­ برد ، علت آن را جستجو نمی ­کند تا در اولین فرصت ممکن با توضیح خود ذهن او را روشن کند.

دیگر اشخاص نمایش نیز سیمای ابلهانه ­ای دارند که به سادگی تسلیم فریبکاری یاگو   می­ شوند.

.

.

  • آسیه خوئی

.

"اکنون هم تو نخواهی توانست تنهایی را فهم کنی ،

چون درکی از یگانگی نداری و نداشته ای هم.

تو به هر دلیل و هزار دلیل

با من همان کردی که خداوند با مسیح کرد."

مینا جان ! 

در زمانه ای به سر می بریم که به سختی می توان دوست را از دشمن بازشناخت.

گاهی دشمنان تو دشمنِ دشمنان من می شوند و گاهی دشمنان من دشمن دشمنان تو می شوند.

اینجاست که گاهی من و تو با هم دوست می شویم برای آشتی دادن آنها تا بیشتر بر ما ضربه بزنند. !!!

گاهی دشمنان من با دشمنان تو دوست می شوند و به تفسیر و تعریف و تمجید سخنان ما می نشینند.

دشمن تو نزد تو از حرف ها و موضع گیری های من حمایت می کند و دشمن من نیز پیش من در باره ی تو چنین می کند تا ما را از چشم یکدیگر همچون قطره ی اشکی بیاندازند.

اینجاست که من و تو یکدیگر را چنین خطاب می کنیم :

ای دوستِ دشمن !

ای دشمنِ دوست !

.

مینا جان !

در زمانه ای به سر می بریم که نمی توان کلمات را در شکل اصلی آن و مفهوم واقعی آن به کار برد.

گاهی باید کلمات را در پوششی چند لایه پنهان کرد.  

اینجاست که اگر مخاطب تو  _که سعی می کنی هر طور شده و به هر شکل ممکن پیامت را به گوش او برسانی _ ، شناخت لازم و کافی از نوع کاربرد تو در کلماتت را نداشته باشد و ذهن او فاقد اطلاعات جامع از شخصیت تو باشد ؛ چاره ای ندارد جز اینکه متوسل به تأویل های مغرضانه و شاید هم ناآگاهانه از سوی بدخواهان و خیرخواهان تو شود. پس جانب انصاف نگاه دار و تا زمانی که به همدستی او با اغیار ایمان نیافته ای به هیچ وجه در باره ی او قضاوت نکن. تا زمانی که رو در رو و حتی در حد دو یا سه جمله با او سخن نگفته ای ، حق قضاوت در مورد او را حتی در ذهن خود نداری.

اینجاست که باید صبری همچون صبر ایّوب داشته باشی در مورد قضاوت های بی رحمانه و ناجوانمردانه ی دشمن و دوست.

اینجاست که باید از فاصله های وحشتناکی که بین تو و مخاطبانت به وجود می آورند و وقفه های زمانی و طولانی ای که برای رو در رو صحبت کردن تو با مخاطبانت می آفرینند نهراسی و در مقابل قضاوت های نادرست و هتک حرمت هایی که مخاطبانت در باره ی تو مرتکب می شوند بردباری و سکوت را به جای پاسخ های عجولانه و پرخاشگرانه برگزینی.

به همین دلیل است که گاهی باید عامدانه با زبانی الکن ، کلماتت را در قالب و وجهی متفاوت به گونه ای بیان کنی که فقط آنها که لالمونی و سکوت را اقتضا می دانند درکی از کلام الکن تو داشته باشند. بنابراین هرگز ننوشتن و نگفتن را برای همیشه پیشه ی خود نساز و مطمئن باش نوشته های تو اگر در سلاخی قصابان کلمات به قصبه ی مطرودین و متروکه ی تارکین حیات ، حواله شود ؛ باز هم مخاطبانی یافت خواهند شد که ردّ حرف به حرف کلام تو را داشته باشند.

.

مینا جان !

هرگز از رعایت صداقت ، درستی و راستی در کلام خود حتی در سخت ترین و مرگبارترین شرایطی که برایت پیش می آید ؛ فروگذاری نداشته باش. چرا که دشمنان تو وقتی پایبندی مصرانه ی تو را _که گویی وجهی استوار از فطرت و ذات مقدس توست_ در داشتن صفا و خلوص در می یابند ممکن است تو را بکشند ولی هرگز بی احترامی ، هتک حرمت و تخریب شخصیت را در باره ی تو بعنوان ترفندی از حیله های خود بکار نمی برند.

.

مینا جان !

می دانم که پاسخ من به کامنتی را که دیشب برای پُست "... و او باقی خواهد بود" ارسال کرده بودی به منظر چشمان مهربان تو نمی رسد !!. بنابراین همین جا در تکمیل و بسط آن که در باب زبانِ عشق بوده است ، برایت می نویسم.

پاسخ من به کامنت تو چنین بوده است :

.

هیچ بُعدی بنام زمان و مکان وجود ندارد...

 

بله ، او باقی خواهد بود. باید که باقی بماند .. وگرنه تلخیِ حصار و حبس در ابعاد زمان و مکان را به بدخواهانش نشان خواهیم داد..

 

افسوس.. افسوس.. افسوس.. که نه او و نه هیچکسِ دیگر هنوز متوجه نشده اند که از عشق گفتنِ من و تو در این سرمای پایان ناپذیر ، سخت و سوزانِ کولاک ها ؛ ساختن محملی ست همانند سورتمه در بوران ها.

نمی دانند که عشق برای ما فقط محمل است. لفافه ای ست برای بیانِ ...

افسوس افسوس افسوس که حتی گوزن هایی را که با تسمه هایی به لطافت ریاحین به سورتمه بسته ایم سگ می بینند... ! افسوس.. 

 

یک دهان خواهم به پهنای فلک برای شرح و بیان شرحه شرحه خونی که بناچار دیر زمانی ست در قفس سینه ، لخته شده ست و زبانم را به سکته واداشته است..

چه گفت مولانا ؟!!!!!!!!! : 

آنچ بیان کرده می‌شود

صورت قصه است وانگه آن صورتیست کی در خورد این صورت گیرانست

و درخورد آینهٔ تصویر ایشان

و از قدوسیتی کی حقیقت این قصه راست

 نطق را ازین تنزیل شرم می‌آید 

و از خجالت سر و ریش و قلم گم می‌کند 

و العاقل یکفیه الاشاره

 

یادت باشد مینا جان !

اینکه وقتی به کسی بی آنکه متوجه باشد ، کمک می کنی در حالیکه او (بی خبر از مقصود تو) حتی بدتر و شدیدتر از دشمنانت و دشمنانش [چه شیر تو شیری بود] به تو زخم میزده و میزند ؛ هیچوقت نه کمکت را به رویش بیاور ، نه زخمهایی را که زده و نه اینکه از همان ابتدا می دانسته ای که دستهایش در دستان چه کسانی بوده و به رویش نیاورده بوده ای و حالا خوشبختانه و به خواست خدا حتی از تو هم بهتر شده است. 

پس بگذار خودش را گم کند !! 

مهم این است که حالا او هم از ما بهتران شده است. مگر نه ؟! 

خب ، خدا را شکر که این ماجرا هم به خوبی و خوشی تمام شد. پرنده به خانه اش رسید و روی صندلی ای که شایستگی اش را داشت نشست.

.

حالا روی نقشه ی جغرافیِ ماکتِ کره ی زمین را نگاه کن ببین ایندفعه بالماسکه ی خود را کجا باید ببریم ؟ [چشمک]

.

و اما بَعد ...

.

.

  • آسیه خوئی

.

عثمان اسماعیل یحیی تحقیق و شرحی بر کتاب "تجلیات"ِ محیی الدین ابن العربی نوشته است که در صفحات 52 و 53 از این کتاب (تجلیات به قلم ابن عربی) پیش از درج این شعر از دیگر اشعار وی چنین گفته است :

 

"تجلی الکمال"

فی احد الفصول الاخیرة(*) لکتاب "التجلیات الالهیة" (= تجلی الکمال) ، یعرض الشیخ الاکبر امام انظارنا لوحة بیانیة هی حقاً خالدة لا فی الآداب الروحیة للاسلام فحسب ، بل فی الآداب الروحیة للبشریة بأسرها. انها تحفة فنیة فی مالها و بساطتها و عمقها. و فیها یصور صوفی الأندلس فکرته عن الله والکون و مصیر الانسان ، ای عن الحقیقة الوجودیة فی روعة تجلیاتها ، والحقیقة فی أرقی اطوارها.

سپس بعد از شرح مختصر فوق نسخه ی اصلی شعر را بی هیچ کم و کاست و حشو و اضافه ای آورده است : 

.

" اسمع یا حبیبی !

انا العین المقصودة فی الکون

انا نقطة الدائرة و محیطها

انا مرکبها و بسیطها

انا الأمر المنزل بین الأرض والسماء

ما خلقت لک الادراکات إلا لتدرکی بها

فاذا ادرکتنی بها ادرکت نفسک

لا تطمع ان تدرکنی بادراکک نفسک

بعینی ترانی و نفسک

لا بعین نفسک ترانی.

 

حبیبی !

کم انادیک : فلا تسمع ؟

کم اتراءی لک : فلا تبصر ؟

کم اندرج لک فی الروائح : فلا تشم ؟

و فی الطعوم : فلا تطعم لی ذوقا ؟

ما لک لا تلمسنی فی الملموسات ؟

ما لک لا تدرکنی فی المشمومات ؟

ما لک لا تبصرنی ؟

ما لک لا تسمعنی ؟

ما لک ؟ ما لک ؟ ما لک ؟

انا الذ لک من کل ملذوذ

انا اشهی لک من کل مُشتَهی

انا احسن لک من کل حسن

انا الجمیل ! انا الملیح !

 

حبیبی !

حبنی . لا تحب غیری

اعشقنی . هم فیّ

لا تهم فی سوای

ضمتنی . قبّلنی

ما تجد وصولا مثلی

کلّ یریدک له

و انا اریدک لک

و انت تفر منی

 

یا حبیبی !

(انت) ما تنصفنی :

ان تقرّبتَ الی

تقربتُ الیک اضعاف ما تقربتَ به الی

انا اقرب الیک من نَفـسک و نَفَـسک.

من یفعل معک ذلک غیری من المخلوقین ؟

 

حبیبی !

(انا) اغار علیک منک

لا احب ان اراک عند الغیر

ولا عندک

کن عندی بی

اکن عندک

کما انت عندی

وانت لا تشعر

 

حبیبی !

الوصال . الوصال .....

تَعَـالَ !

یَدی وَیَدَک

ندخل علی الحق – تعالی ! –

لیحکم بیننا حکم الابد ..... "

 

 

(*) پاورقی :

رقم هذا التجلی : 81 وانظر تعلیق الاستاذ الکبیر المستشرق هنری کوربین علی هذه القطعة الفریدة فی کتابه الخالد :

“ L’Imagination Criatrice…” p.131

 

 

و اکنون ترجمه ی این شعر به فارسی توسط استاد ارجمند دکتر الهی قمشه ای :

 

"دعوت دوست"

بشنو ای محبوب

 که مقصود آفرینش تویی

نقطه مرکز و محیط کائنات تویی

آن مشیت و فرمان

که بین آسمان و زمین در حرکت است تویی

بسیط و مرکب تویی

من ادراک را در تو آفریدم

تا آیینه ی دیدار من باشد

اگر مرا ادراک کنی خود را نیز در خواهی یافت

اما اگر در سودای خود باشی

طمع مدار که هرگز با ادراک نفس خود مرا ادراک کنی

تو به چشم من توانی دید ، مرا و خود را

و به چشم خود نخواهی دید ، مرا و خود را

 

ای محبوب

چه بسیار که تو را خواندم و تو  آوای من نشنیدی

چه بسیار که جمال خود را بر تو نمودم

و تو رؤیت نکردی

چه بسیار خود را چون رایحه ای خوش در عالم پخش کردم

ومشام تو آن را احساس نکرد

پس خود را چون طعامی در خوان هستی نهادم

و تو از آن تناول نکردی و نچشیدی

چرا نمی توانی در لمس اشیا مرا احساس کنی

و در شامۀ گل سرخ مرا ببویی

چرا مرا نمی بینی

چرا مرا نمی شنوی

چرا ، آخر چرا؟

من از هر لذتی برای تو برترم

من از هر آرزویی مطلوب ترم

و از هر جمال زیباترم

زیبا منم ، ملیح و جذاب منم

مرا دوست بدار

و غیر مرا دوست مدار

به من بیندیش و در سودای من باش

در سودای دیگری مباش

مرا در آغوش گیر

مرا ببوس

که وصالی چون وصال من نخواهی یافت

دیگران همه تو را به خاطر خود دوست دارند

و من تو را به خاطر خودت دوست دارم

و تو از من می گریزی.

 

ای محبوب

تو با من در عشق ، مصافِ انصاف نتوانی داد

زیرا  اگر تو قدمی به  من نزدیک شوی

من صد گام به تو نزدیک خواهم شد

من از نفس به تو نزدیک ترم

من از جان و نفَس به تو نزدیک ترم

غیر از من کیست که با تو چنین رفتار کند؟

مرا بر تو غیرت است

و دوست ندارم که تو را نزد غیر ببینم

حتی نخواهم که تو با خود باشی

نزد من باش تا نزد تو باشم

و چنان نزد من باش که از آن بی خبر باشی

 

ای محبوب

بیا تا پیش رویم به سوی وصال

اگر بر سر راه وصال ، فراق را یافتیم

طعم فراق را به او خواهیم چشاند

 

ای معشوق بیا دست در دست هم نهیم

و به پیشگاه آن حقیقت لایزال رویم

تا او میان ما حکمی جاودانه کند

و ما را صلح و آشتی دهد

آشتی پس از قهر

آه که چیزی لذت بخش تر از این در جهان نیست

نشستن در کنار یار

و با هم سخن گفتن.

.

.

  • آسیه خوئی

James Christensen, "Finding Your Fish"

محبوسِ من !
این شعر اصلا سیاسی نیست
کاملا عاشقانه ست
همه ی ما در حبسیم
و ماه را از دور می بوسیم

.

محبوس من !
ای که از داستان حبس تو در خانه ات
گوش فلک الافلاک ، کر 
و نفس های ما در سینه حبس شده ست
لحظه ای از پنجره ی خانه ات
بر این خاک نظر کن :
یک چهاردیواری به وسعت یک جهان ...

.

محبوس من !
خوش به حالت که
در کنار محبوب خود حبس می کشی
اینجا
بر این خاک
نه یک بوســتانی
نه می توان از محبوب خود
بوسه ای بسِــتانی !

.

مَه بوسِ من !
خوش به حالت که 
با ماهِ خود حبس می کشی
اینجا 
ما بدون تو اما
در محبسی به وسعت یک جهان
ماه خود را از دور می بوسیم...

محبوسِ من ! ...

.

آسیه خوئی(ایلیا) ـ 94/2/12

.

.

  • آسیه خوئی