ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۱۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

.

بـانـو کـمـى بـخـنـد کـه نـقـاشـى ات کـنـم
فکرى به حال چهره ى خشخاشى ات کنم

الـگـوى صـورتـت شـده "نـقـش جهان" و مـن
آمـاده ام کـه نـقـشـــه اى از کـاشـى ات کنم

آبــى چـشــمـهـاى تــو هــمـرنـگ آسـمـــان
یــک بـوسـه نـذر صـــورت بـشّـاشى ات کنم

بـنـشـین کـمى هـمـاى سعـادت به بخت ما
صـــدهـا دعـا کـه مـال خـــدا بـاشى ات کنم

اى عـطـــر رازقــــى کـه مـرا مـست مى کنى
حیـف اسـت بـا گـلاب که سـمپاشى ات کنم

بـاد صـبـا توئی که جـهـان سـبـــــز مـی کـنـی 
بـانـو !  اجـــازه هست که فـراشـی ات کـنـم

.

.

  • آسیه خوئی

.

باید به چراغ های درخت زیتون بگوییم 
بر بالاترین شاخه ها
مشکاتی بسازند
و تمرین های خود را دوباره آغاز کنند.
گوهر شبچراغ
برگی از گل های صدبرگ بپوشد
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
هر ستاره 
بر دامنه ی پر چین و سیاه آسمان
چشم بگذارد
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
ماه در قفای چادر سیاهش
از شب رو بگیرد
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
خورشید خانم 
در پشت کوه های سیاه پنهان شود
و تمرین های خود را دوباره آغاز کند.
.
.
.
هر که اندک فروغی
در دل خود دارد
تمرین های خود را از سر می گیرد
تا تو باز هم لبخند بزنی ،
بانو جان !
لبخندی که هر روز و هر شب
همه آن را تمرین می کنند :
ماه و خورشید خانم
ستاره ها و گل های صدبرگ
گوهر شبچراغ و چراغ های زیتون
و حتی کرم های شب تاب و 
دانه های شب نمای سبحه ی مادربزرگ.

.

.

  • آسیه خوئی

.

زنده باد بال خدا
که فرو می افتد
و درست روی شانۀ من می نشیند ،
زنده باد !

زنده باد آفتاب سحر
که سرش را می چرخاند ، پیدایت می کند
و تلالو اولش را برای تو پست می کند ،
زنده باد !

زنده باد دفتر مشق من
که بین این همه کاغذ
فقط برای تو شعر جذب می کند ،
زنده باد !

زنده باد سنگ های خیابان
که بین این همه کفش
فقط از کفش تو عکس می گیرند
و برای عارفان برهنه پای روز جزا می فرستند.

زنده باد عشقِ تو محبوبم 
زنده باد!
که خیالم را آن قدر دور می برد
که برای حیات این مردم
معنایی پیدا کند ..

آی زندگی ، دیدی چه بر سرت آوردیم ...
.

"محمد شمس لنگرودی"
.
.
  • آسیه خوئی

.

همیشه هر آنچه که می بینیم ، همان نیست که دیده می شود و هر آنچه که می خوانیم نیز ، ممکن است برداشتی باشد متفاوت و متناقض با آنچه که در مطمح نظر نویسنده بوده است.
ذهن انسان های نکته سنج که معمولا نگاهی بسیار ظریف و موشکافانه نسبت به کلماتِ بکار برده شده در یک متن دارند ، ذهنی ست که همیشه در مواجهه با یک متن ـ حتی متنی بسیار ساده و عاری از هر گونه مفاهیم تأویل مند ـ دچار هرمنوتیک می شود و ممکن است با مهارت خود در برقرار کردن ارتباط بین نشانه ها و کلمات کلیدی یک متن با آنچه که در ذهن خلاق خود می پرورند ؛ به گرداب مغلطه ی ذهنی و خیالی بیافتند.


به عنوان مثال به این بیتِ تقسیم شده از یک شعر نگاه کنید :


آبم و آبی بدنم
شیشه ام و می شکنم
یاد شکست خویش را
با ترکی تازه کنم


در سطر دوم ، فعل "می شکنم" ممکن است به معنای شکستنِ خود تعبیر شود. یعنی گمان کنیم که شاعر خواسته است بگوید که از جنس شیشه هستم و خودم ، خودم را می شکنم. به خصوص اینکه سطر سوم و چهارم ـ "یاد شکستِ خویش را / با ترکی تازه کنم ـ بر صحت این برداشت ، بیشتر صحه می گذارد. در حالیکه در حقیقت وجهی که از فعل "می شکنم" در مد نظر شاعر بوده ، شکل دوم فعل یعنی صفت مفعولی آن بوده است : شیشه ام و شکسته می شوم.


با مثالی دیگر به جملات زیر در یک داستان نگاه کنید :


"عقیق انگشتر تو ، همان نگینی ست که دیو را به فرشته و شیطان را به نبی تبدیل می کند."


کاملا مشخص است که در این جملات ، تلمیحی واضح به داستان حضرت سلیمان و قدرت نگین انگشتری اش بکار رفته است. اما اینکه شما از این جملات برداشت سیاسی می کنید و با اشاره به نگین قرمز انگشتریِ یک شخصیت سیاسی گمان می کنید که مخاطب نویسنده نیز همان شخصیت سیاسی بوده است ؛ ممکن است این تطابق شکل و متن فقط در ذهن شما وجود داشته باشد و در اصل ، آنچه که واقعیت داشته "خطای شکل و متن" بوده باشد و مخاطب نویسنده نیز فردی کاملا ناشناس و شناخته نشده باشد.


خطای شکل و متن ، یعنی اینکه شما بر اساس موضوع ها و شکل هایی که در بیرون از یک متن خوانده و دیده اید وقتی در آن متن با کلمات تصویری و تلمیحی ای مواجه می شوید که با اَشکال و داستان موجود در حافظه و ذهن شما مطابقت دارد ؛ بلافاصله این تطابق ها را کاملا با یکدیگر مرتبط بدانید و نویسنده را ناآگاهانه متهم کنید به آنچه که برخاسته از ذهنیت شماست.

.

.

  • آسیه خوئی

.

جاری شدی بی زمزمه 
چون خواهشی بی وسوسه ، در متن من
پیدا شدی بی دغدغه 
چون تابشی بی شعشعه ، در بطن من

یک گوشه از چشمان من 
بر کوچه ی مهراوه ات ، اغماض شد 
صد جرعه از باران تو 
بر شاخه ی خشکیده ام ، اعجاز شد

یک "دم" دمید جبریلِ تو 
در سینه ام ، بر مریمِ پیشینه ام
تا شد پدید عیسای تو 
در پیکرم ، در پیکر دیرینه ام

بی "تا" شدم ، "یکتا" شده ! 
"بیتا"ی من همتا شده ، همتای تو
من "لا" شدم ، "الّا" شده ! 
"الّا"ی من لیلا شده ، لیلای تو

با مهر تو 
شهریورِ شیرازی ام 
شیرازه ی میخانه ام.
با عهد تو ـ پیمانه ی میثاق تو ـ 
میثاق یک پیمانه ام

یک اتحاد ، یک اتفاق
چون اتفاقِ بال ها در اوجِ ما ،
فرجامِ یک آغاز شد
آغازِ بی فرجام ما ، آغاز شد

یک اتصال ، یک اشتراک
چون اشتراک قطره ها در موجِ ما ،
انجام یک آواز شد
آوازِ سرانجامِ ما ، آواز شد
.
.
آسیه خوئی
.
.
  • آسیه خوئی

.

قبول کن که اشتباه کرده ای ، رفیق !

نبوده ای درست عهد و  وعده ، ای شفیق !

در ابتدا صلا زدی به بحری از ادب

گرفتی از تلاطمِ غزل ، دلِ غریق

سرودِ وصل خواندی از فراقِ رودها

به بوی جوی مولیان ز دوره ی عتیق

فغانِ تو به عرشِ آسمان رسیده بود

ز داغِ حلقه ای و گم شده ترین عقیق

عقیق قرمزی که دیو را نَـبـی کند

و باطن قَسی دلانِ دهر را ، رقیق

 

درون پرنیانِ سینه ی فرشته ای

نگین تو نهفته بود ، محکم و  وثیق

سماع و رقص عالم از همان عقیق بود

همان که چشم داشتی به وصل آن ، دقیق

فرشته آن عقیق را به دست تو سپرد

پس از جراحتی که بر دلش زد او عمیق

نگو خبر نداشتی از این تراژدی

نشان از آن نشان و ســـرّ باده ای رحیق

نَبــی ، رفیق ، بحری و عقیق و هر چه رود

پری و دیو و قفل و آهنی و منجنیق

هر آنچه خواستی به دست قدرتت رسید

گروه تا گروه ، دسته دسته و فریق

 

سپس طلب نمودی از خدا به حرص و آز

فرشته ی فدا شده وَ رفته از حدیق

قبول کن که اشتباه کرده ای ، رفیق !

نبوده ای درست عهد و  وعده ، ای شفیق !

.

.

آسیه خوئی ـ 18/1/95 ـ چهارشنبه 4:20 بامداد

.

.

  • آسیه خوئی

.

هر وقت به صفحه ی فیسبوک خود برای نوشتن مطلبی مراجعه می کنیم ، همیشه در وحله ی اول در صدر صفحه ی خود با این سئوال همیشگی مواجه می شویم که از ما می پرسد :


" امروز در چه فکری هستید ؟ "

.

امروز به این موضوع فکر می کنم که قرن ها پیش به ما وعده داده شده بود که در چنین روزگاری این فرصت برایمان پیش خواهد آمد که با فراغ بال و آسودگی کامل در زیر سایه ی درختانی که در پای آنها نهرهای زلالی جاری ست ، بر تخت های خود تکیه می زنیم و برای یکدیگر از علم و حکمت سخن خواهیم گفت. از پاکی و مهربانی. از مساوات و برابری آدمیان که هر یک به میزان نیاز خود از نعمت ها و برکات زمین و دریا و آسمان برخوردار شده اند. از زیبایی های عدالت و توحیدی که دیگر به چشم ها عیان شده است و هیچ مانعی در صدد محو آن از زندگی بشر نیست. از قناعت و سعادتی که در ساده زیستی به انسان هدیه شده است. از باز بودن دریچه های قلب آدمیان برای دوست داشتن یکدیگر. از عشق. از شعر. از شور و از شادی.


اما افسوس که دیگر ، زمین ، جایی مناسب برای نه فقط زندگی کردن که حتی برای مردن نیست. 
اصلا چه کسی این حکم بلاعوض را تعیین کرده است که انسان ها باید فقط در کره ی زمین زندگی کنند و بمیرند ؟. چه کسی تعیین کرده است کره ی زمینی که اکنون فقط جایگاه کُشتار است نه کِشتار ، تا قادر به زنده مانی باشی ؛ تنها جایی ست که می توان در آن زندگانی داشت ؟
ای کاش از سازمان ناسا نوحی بیاید و از هر گیاه ، کیسه ای بذر و از هر حیوان ، جفت هایی و از هر ماهی ، تخم هایی و از هر کتاب ، نسخه هایی و... و بالاخره از تمام مردمان ، آنها که دیگر نمی خواهند در کره ی زمین زندگی کنند و بمیرند را با سفینه های خود به سیاره های دیگری ببرد.
آنوقت در کشور من ـ ایران ـ فقط آنهایی باقی می مانند که دلخوش به بهشتی برین بعد از مرگ خود هستند و آنهایی که مرگ را فراموش کرده اند چون فقط به حفظ قدرت و پُست و مقام خود می اندیشند و صد البته از بین نشریات نیز فقط روزنامه ی کیهان (نابودگر اصلی تمامی درختان در سراسر کیهانِ ایران و منطقه) باقی می ماند !!!.
.
شاید فردا بتوانم زنده باشم و فکر دیگری داشته باشم !!!

.

.

  • آسیه خوئی

.

با اشکلکِ امروز به مشکل موضوعی بنام "اعلام برنامه" می پردازیم.
سال هاست که در کشور ما ـ ایران ـ به محض اینکه از سوی هر شخص و یا هر گروهی ، برنامه های کاری شان برای انجام در مدت زمانی مشخص اعلام می شود ؛ بلافاصله از همان آغازِ اعلام برنامه ها و پیش از انجام هر کاری ، با موانع متعدد و متفاوتی مواجه می شوند که بالطبع پس از چندین ماه و یا حتی چندین سال مقاومت و مبارزه جهت پیشبرد برنامه هایشان از خیر انجام هر عملی که طراحی کرده بودند می گذرند و عطایشان را به فراق شان می بخشند.
لذا توصیه می شود که اگر حتی طرح چگونگی اعلام برنامه هایتان را در ذهن خود می پرورید ، به هیچوجه چنین کاری را انجام ندهید. بلکه سعی کنید به محض اینکه تصمیم به انجام کاری یا برنامه ای را گرفتید بدون درنگ شروع به اجرای آن کنید. 
چرا ؟
به این دلیل که همین الآن که این نگارنده از دو روز قبل در ذهن خود در باره ی مخاطراتِ "اعلام برنامه" ، به طراحی یک نوشتار جامع و کامل در خصوص این موضوع مشغول بوده و به نوشتن آن پرداخته است ؛ به ناگاه به او تلفن زده می شود که باید به مدت یک هفته بناچار مشغول به انجام یک کار حقوقی و مالی شوی. کاری که به دلیل مشقت فراوانِ انجام آن بی هیچ ریبی ، ربّ و روب و مربوب و رَباب و رِباب و ربابه و... حتی رابعه را نیز فراموش می کنی که آیا با "را"ی مفعول نوشته می شود و یا آیا اصلا مفعول با واسطه دارد یا ندارد و یا از همه مهمتر اینکه آیا بدون واسطه نوشته می شود ؟!...

.

.

  • آسیه خوئی

.
چرا دوباره بیاید ؟ چرا ؟ به چه سببی ؟
مگر نراندی اش از میکده به هر غضبی ؟
کدام حاجبِ میخانه ترشرو و عبوس ،
چنان توئی ست که مخمور غوره ی عنبی ؟!
به رسم شعر و ادب آمد او به مـِــیـزاران
مِی ای که معرفت انگیزد و عسل به لبی
مِی ای که صحبتِ صبحش به هوش آوَرَدَت
صباحتی که به قدرآورَد هــــــــزار شبی
کدام لطفِ لطیفت شبیه باران بود ؟
کدام حرف و کلامت چو آیه های نَبی !
نبود رأفت و مهری به کیش و مذهب تو
وجودت از زرِ قلب بود و قلب تو حلبی !
چه اخم های شدیدی ! چه غیظ های غلیظ !
سگرمه های فشرده به حالتی عصبی !
چه شعرهای غریبی که بعد از آن گفتی !
چه لهو و بازی تلخی ! چه شوخی و لعبی !
نه روزه ای که در آن واژه ای شود افطار
نه شربتی ، نه شهیدی ، نه چای و نه رطبی
نه شمع و نه پرِ پروانه سوزی و شرری
نه قد کشیدن نوری ، نه سوختن ، تعبی
نه باغ و راغ و سیاقی ، حروف بی علفی
نه آهویی به الفبای هجو و بی ادبی
تو مثل میــــرِ عسس یا مترسکی چوبی
گشوده ای بـــرِ خود مثل مردکِ جلبی
گمان بری که ستیز و جدال با معشوق ،
و گاه ، تهمت و بهتان زدن به هر رکبی ؛
تو را به وصل رساند وَ دل به تو بندد
زنی که با دل و قلبش ندارد او نَسَبی
و بعد دام جدیدی به نام دلجویی
بگستری ، بنشینی به حکمی و حَسَبی

* * * 
زهی خیالِ بسی خام و داوریِ عبث
شکستِ قامتِ کوهی به قاضیِ حدبی !
چه محکم و چه سرافراز با تو می رقصید
تو مثل خرسِ هوسران وَ او چو کوهِ نبی 
زنی که آمدنش مثل "آ" ی آمدنش
چه خوب بود و چه بهتر که رفت بی طلبی !

.

.

آسیه خوئی ـ 12/1/95 ـ پنجشنبه 22:30 

.

.

  • آسیه خوئی

.

جان را کنیز سازم با اینکه سَر ندارم
بی پا و سر ببازم چون درد ِ سر ندارم

.
سر را به سرّ ِ جانان قبلا اراده کردم
جز سینه ای ارادت ، این مختصر ندارم

.
این بار پشت پایت ، در سرمه ؛ چشم پختم
ترسی از اشک ، یعنی از "پرده دَر" ندارم

.
روی زمین نه فرشی ، حتی نه خانه ای بی ـ
ـ دیوار ، سقف یا بی پیکر وَ  دَر ندارم

.
چیزی به باختن جز ارزانِ جان نمانده
دل را شما گرفتی ، یک دانه پَر ندارم

.
هرچند می کِشد پَر ، روحم برای پرواز ؛
در بال و پَر درآیم ، حتی اگر ندارم

.
ای نوربخشِ جان ها ! جان را چه وقت گیری ؟
از کار آفتابان شاید خبر ندارم !
.

.
آسیه خوئی

.

.

  • آسیه خوئی