ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

دو خبرِ خوشحال کننده !!

يكشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۴۹ ب.ظ

.

1- به سفری بسیار دور می روم.

2- در هفتاد سالگی (!!) بر می گردم.

.

.

نظرات  (۱۴)

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نروووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
بانوی مممممممممممممممممممممما ااااااااااااااااااااااااااااااا ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
کجایید؟

اینهمه عجله و شتابزدگی برای چیست؟

باید با صبر و حوصله اجازه بدهی تا

گذر زمان خود بخود فاصله ها و مشکلات را حل کند.

  • ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  •                                   ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش


    راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان

    خون مرا به چاه زنخدان یار بخش

    یا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن

    وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش

    ای آن که ره به مشرب مقصود برده‌ای

    زین بحر قطره‌ای به من خاکسار بخش

    شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید

    ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش

    گفتم : «بدوم تا تو همه فاصله ها را»
    تا زودتر از واقعه گویم گله ها را


    چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
    در من اثر سخت ترین زلزله ها را


    پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
    از بس که گره زد به گره حوصله ها را


    ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
    وقت است بنوشیم از این پس بله ها را


    بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
    یک بار دگر پر زدن چلچله ها را


    یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
    بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


     دیروز

          ساندویچم را

          در فلکه ی نمازی   

                       با دوغ خورده ام 

     امروز

         ساعتم را

         برای خودکشی

                از بالای دروازه قرآن

         کوک کرده ام 

     دیگر

        این زندگی لعنتی

        برای من لذتی ندارد 

                              کاکو !

     در شعرم

             زندگی کردم

    و در شعرم

             خواهم مرد

    چه نیکوست

             خانه ام

            و قتلگاهم!

     داشتی

    یک ریز

            حرف می زدی

             سارا !

    و این 

    تنها عیب خوبی بود

    که داشتی !!

    آمد درست زیر شبستان گل نشست
    در بین آن جماعت مغرور شب پرست
    .
    .
    .
    یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم
    او فکر می کنیم در این پرده مانده است
    .
    .
    .
    یک پرده باز بین من و او کشیده اند
    سارا گمانم آن طرف پرده مانده است ...
    این روزها
    شعر
    در ذهن من
    چندان مفهوم خوشایندی نیست
    از کدام پنجره
    سر بیرون کنم
    و فریاد بزنم...
    ای کاش !
    با این شعر
    نقطه ای بگذارم
    بر شاعری.
    و اینکه
    شعر را تحمّل می کنم
    و با شعر
    زندگی می کنم
    _ناخواسته_
    و می میرم
    _ناخواسته_
    نمی بینی ؟
    چقدر شاعر فراوان است !
    یادش به خیر
    وقتی دلم می شکست
    رنج هایم را
    در واژه ها فریاد می زدم
    یادش به خیر
    زیبایی را
    در چشم های تو
    _که شعرهایم را می شنیدی_
    تماشا می کردم
    نگاه تو
    برای من
    از هر نقدی بهتر بود
    و خدا کم کم
    بهترها را
    برای من نخواست
    چندی نیز
    تنهایی را سرودم و غربت را
    و اینک
    چیزی برای سرودن نیست
    غیر از تنفّری عمیق
    از شعر
    از خودم
    از همه ی آن ها
    که گذشته ی مرا
    تجربه می کنند !

    من هستم و غروب غمی غمگین / در کنج این سراچه ی حزن آلود
    تنهاتر از ستاره ی کم سویی / در آسمان یک شب قیراندود
    من در سکوت این شب غم گستر / سرشار حسرتی که به دل دارم
    پیوسته در کشاکش افکارم / با خاطرات تلخ کلنجارم
    پنداشتم که مردم این دوران / همواره بذر عاطفه می کارند
    پنداشتم که اینهمه یارانم / با عشق الفتی ابدی دارند
    پنداشتم که مدعیان صلح / یا ظلم ضدّ و یاور مظلومند
    پنداشتم که خیل شب اندیشان / از صبح ، از سپیده محرومند
    حسرت سرای من که ندانستم / با وهم خویش اینهمه خوش بودم
    حالا که از سپیده شدم محروم / محکوم یک غروب غم آلودم
    امشب دوباره شاعره ای غمگین / محروم مهربانی مردم شد
    یک زن که در ورای زمان می زیست / در ازدحام تلخ زمین گم شد 
    ایلیا ......
    دارم مثل ابر بهار گریه می کنم. داشتم در دفترچه های قدیمی بدنبال اشعار دیگری میگشتم تا باز هم در اینجا برایت بنویسم...
    ایلیا... رسیدم به یکی از دست خط های خودت در مرداد 74.... 
    یادته اون سالها رو؟ تو حوزه هنری، تو نمازخونه وقتی جلسه شعرخوانیمون تموم میشد پنج شش نفری مون می نشستیم و شعرهایی رو که خونده بودیم در دفترچه هامون برای همدیگه یادداشت میکردیم... من، تو، اکرم، لیلا، نیّره، زهرا.ع،  و ...  
    الآن رسیدم به این غزلت که دقیقا به همین شکل با عنوانش برام نوشتی :

    .. «« منشور اشک های ما »» ..

    جانت هزاران پاره است ، هر پاره در جان کسی
    هر تکّه اش آیینه ای ، تصویر عیسا نفسی

    مُهر بنی آدم زدند ، شیطانکان جن زده
    بر دفتر تزویر خود ، با جوهری از ناکثی

    یک کوه سنگی شد به پا ، بر سرزمین قلب تو
    چون اهرمن زانو زد و افتاد پای تو بسی

    پرتاب جهل و کینه ها ، با سنگ های واژگان
    جزر و مد دریاست این ، وقتی به ماه می رسی

    حشّاشیان مِی زده ، ساقی پرست میکده
    بر وسعت دریایی ات ، چون خار و خاشاک و خسی

    هرگز مباد این بوسه ها (!) ، این هُرم لب های دعا
    مات و مِه آگین ات کند ، مرآت من ! ای اطلسی !

    خورشید را بر قطره ها ، بر کهکشان ذرّه ها
    از هر طرف تابیدن است ، از چارسو ، بالا ، پسی

    رنگین کمان عاشقی ! منشور اشک های ما !
    در پرتو انوار او ، یک عقد پاک و اقدسی

    آسیه خوئی ـ مرداد 74

    ایلیا.... نرو .. خواهش می کنم. بیا دوباره دور هم جمع شیم. من زهرا و نیره را پیدا می کنم.. تو هم لیلا و اکرم رو. من جلسه شعر زهرا رو می دونم کجاست. بیا بریم اونجا..
    لعنت به اونایی که خودشونم میدونستند که تو فقط میخواستی در میهمانی قطره ها و گنجشکها شرکت کنی.. لعنت به همه شون.. 

     همین الآن یکی از غزل های اکرم رو پیدا کردم. سالهاست دارم دنبالش می گردم. تو نمیدونی کجاست؟ پیداش کن.. هفته ی دیگه همون روزی که هر هفته در اون سالها در اون فرهنگسرایی که از بین تموم شاعرانی که باهاشون در ارتباط بودیم فقط منزوی شرکت میکرد بیا... نمیخواد زنگ بزنی..میدونم که موبایلت قطع شده..فیسبوکت قطع شده..و نمیتونی تو وبم هم کامنت بذاری.. فقط بیا.. فقط بیا............
    ایلیا فکر نمی کنی من می میرم اگه بری... ؟؟؟؟


    "به فرعون های زمانه"

    ای ابرهای سترون! ، باران تان پس کجا رفت ؟
    دریا پرستان تشنه! ، ایمانتان پس کجا رفت ؟

    بر هر چه آدم که دیدید ، تسبیح کردید و سجده
    ابلیسیان زمینی! ، عصیانتان پس کجا رفت ؟

    بر کوس عالم بکوبید ، همواره بانگ اناالحق
    ای پنبه بازان سردار! ، عرفانتان پس کجا رفت ؟

    آتش پرستان مرده! ، در شعله هاتان بسوزید
    زرتشت های دروغین! ، یزدانتان پس کجا رفت ؟

    ای تشنه کامان قدرت! ، ای اشعری های حکمت!
    ای نیزه داران صفّین! ، قرآن تان پس کجا رفت ؟

    ای شاعرانِ سیاهی در کاخ های سپیده !
    ای طاهران قِزلپوش!  "عریانِ" تان پس کجا رفت ؟

    اکرم.س ـ 73/10/19
    پاسخ:
    فقط به حرمت چشم ها و منشور اشک هایت این چند خط را می نویسم :

    زهرا جان!
    چند روز که بگذرد آرام می شوی. من خسته تر از آنی هستم که حتی بتوان فکرش را کرد. خسته تر از هر خسته ای. خسته تر از هر خستگی.
    زندگی ادامه دارد. چه با تو چه بی تو ...
    تو هم فقط برای خودت بنویس و برای خودت بخوان ...
    هیچ جا شرکت نکن ... خصوصا در جلسات خانم ها !!!!
    لبخندت را هرزگی می نامند
    نگاهت را بیشرمی
    و حضورت را بی حیایی.
    ما در کشوری به سر می بریم که خدا در آن مرد است. پیامبرانش مرد هستند. زن فقط برای آرامش مرد خلق شده ست. اما برای آرامش زن فقط حصار آفریده شده ست. دیده شدنِ زن یعنی حفره داشتن. یعنی کمبود داشتن برای دیده شدن. یعنی عرضه کردن خود. یعنی به نمایش گذاشتن خود.
    ما در کشوری به سر می بریم که همه ی آیات و احکام و شرایع و معارف و حقایق و قوانین فقط برای آسایش ، آرامش ، خوشایند و دلبخواه مردان تفسیر و وضع می شود ...
    خسته ام ... دیگه حتی حوصله ی نوشتن بقیه ی گله ها رو هم ندارم. 
    وقتی گل به خاطر خصوصیات ذاتی و فطری اش (عطرافشانی و زیبایی بخشیدن به طبیعت) با انگشتان هرزه و نگاه های بی شرم به سرنوشت محتوم و بدنامِ چیده شدن و خشکیده شدن دچار می شود ؛ ما که دیگر جای خود داریم. ما که خاری در چشم و استخوانی در گلوی آنهاییم...

    خداحافظ .

     

    غم گینم و غم کامیِ من ؛ حالِ حزین ام ؛ برگـــــــرد

    شــادی زِ تو و اصــلِ تو شد ؛ شـادترین ام برگــــــرد

    گویم به خــــدا حــــالِ خــــرابی که نخـــفتم امشب

    گویای منِ ســـاده کلام است ، همین ام ؛ برگـــــرد

     

    "مینـــــا" ـ سه نقطه چین ـ بی تکرار...خدا،کتاب،کلمه


    پاسخ:
    سلام مینا جان
    سپاسگزارم از این شعر بسیار زیبایی که دیشب نوشته ای و در اینجا آن را درج کرده ای.
    گویا تقدیر من با شاهرگ قلب تو و مویرگ های احساسات بی بدیل تو رقم می خورد.
    نیمه های دیشب خواستم ساعتی استراحت کنم. چهره ای بسیار ناراحت و غمگین مقابل صورتم بر روی دیوار روبرو نقش بست. آنچنان بغضی بر چهره ی او حک شده بود که خواب از سرم پرید. از جایم برخاستم. به حیاط رفتم و روی تاب نشستم و مثل همیشه بر سر قرار حاضر شدم. وقت گفتگو بود. اما اینبار چهره ی فرشته ی بادها آنقدر عصبانی بود که هر بار به صورت اش تگاه می کردم از هیبت آن رخ ، وحشت سراپایم را می گرفت و رو برمیگرداندم تا وقتی دوباره نگاهش می کنم آن چهره ی مهربان ، خندان و دلجوی همیشگی اش را ببینم. اما هر بار که نگاهش میکردم دوباره از شدت ترس و وحشت از اخم ها و دعواهای او با دستهایم صورتم را می پوشاندم... در نهایت لبخندی به روی لبهایش نشست و من ...

    من برمیگردم... نمی روم.
    امان از دست تو مینا...
    Rhine Falls: outside Zurich
    هستی

    باش

    هستی ترین باش.

    ممنونم یک دنیا
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی