ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

پرستو

دوشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۳، ۱۲:۴۱ ب.ظ

.

.

.

دوباره می نشینم دست به زانوی رود

و باز می نویسم ، اشک فشان روی رود

.

سلام !  خدمت از ما ؛ حالِ شما ؟  حالِ ما !؟

ملالتی ندارد ، گم شده در کوی رود

.

ملال نیست زیرا فاصله ای نیست ، نیست ...

و عشق ، کِی خبر شد ؟  بی خبر آن سوی رود ؟

.

زمان نداشت معنا چون که خبر داشتیم ،

چگونه عشق باشد :  قنطره بر خوی رود

.

عبور داده بودم ، پا به سلامت به رود

چگونه باز آمد ، بازِ پرستوی رود ؟

.

فرو شده ست پایم ، دست بیاور ، کمک !

کمک نمی کند کَس ، ترس دهد بوی رود

.

مگر خودم بخواهم شاه شوم ، شاهرود

که هیچ دست حتی ، وصف نشد جوی رود

.

.

ایلیا 

.

.

  • آسیه خوئی

نظرات  (۱۶)

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود

چنانکه پای مرد به گِلزار فرو شود، 

پای من به عشق فرو می شد.

پاسخ:
عشق که بی دست ، او
دست تو را دست ساخت ،
بی سر و دستش مبین
شکل دگر کن نظر

لند آرت هنر زمین هنر محیطی
http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483



"ای پای به گل فرو شده !  دست بیار"
ندایی از جانب خداوند بر بایزید بسطامی بوده است.
 
پاسخ:
واسه همین ، هم در این شعر به زیارت بایزید بسطامی رفتم و هم اینکه با سفری یک روزه به شاهرود ، این شعر رو کنار آرامگاه او نوشتم.
بعلاوه ی دو شعر دیگر :

ای پای به گل فرو شده ! دست بیاور
در وحدت عشق و عقل خود ، هست بیاور ...


لند آرت هنر زمین هنر محیطی
http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483

نقل است که بایزید گفته است : «کسی باشد که به زیارت ما آید و ثمره آن لعنت بود، و کسی باشد که بیاید و فایده آن رحمت بود». گفتند : «چگونه ؟».
گفت : «یکی بیاید حالتی بر من غالب آید که در آن حالت با خود نباشم. مرا غیبت کند و در لعنت افتد. و دیگری بیاید، حق را بر من غالب یابد، معذور دارد. ثمره آن رحمت بود».


پاسخ:
یک روز شیخ می رفت. جوانی قدم بر قدم وی می نهاد و می گفت : قدم بر قدم شیخ چنین نهند.
و پوستینی در بر شیخ دید و دوباره گفت : یا شیخ! پاره ای از این پوستین به من ده ، تا برکات تو به من رسد.
شیخ گفت: اگر پوست بایزید در خود کشی ، سودی ندارد تا عمل بایزید نکنی.

در جایی دیگر از شیخ چنین نقل کرده اند که : بعد از ریاضات چهل ساله شبی حجاب برداشتند. زاری کردم تا راهم دهند. خطاب آمد که : با کوزه ای که تو داری و پوستینی ، تو را بار نیست . 
کوزه و پوستین بینداختم.
ندایی شنیدم که : یا بایزید! با این مدعیان بگو که : بایزید بعد از چهل سال مجاهده و ریاضت با کوزه ای شکسته و پوستینی پاره پاره ، تا نیداخت ، بار نیافت. شما با چندین علایق که به خود بار بسته اید و طریقت را دام دانه ی هوای نفس ساخته ، کلا و حاشا! که هرگز بار نیابید.
نقل است که یکی گوش می داشت شیخ را ، وقت سحرگاهی ، تا چه خواهد کرد؟
شنید که شیخ یک بار گفت : "الله" و بعد بیفتاد و خون از وی روان گشت.
پرسید : این چه حالت بود؟. گفت: ندا آمد که : تو کیستی که حدیث ما کنی؟!!!!!!!!!!!!!


پای در گل زار - هنر زمین
http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483

و گفت: «حق - تعالی - را به خواب دیدم و پرسیدم که: راه به تو چون است؟ گفت. ترک خود گوی و به من رسیدی ». 
و گفت: «خلق پندارند که من چون ایشان یکی ام. اگر صفت من در عالم غیب بینند، هلاک شوند».

ایلیا یه جوابی به کسانی که همیشه در وهم و پندارند بده. کسانیکه خیلی از خود متشکرند و گمان می کنند که ما هر چه می نویسیم خطاب به اوناست. خیال میکنند مخاطب خاصند. 
دندون شکن باشه لطفا !!!!!!
مقسی بوکو [خنده]

پاسخ:
اشکالی نداره عزیز. حتما قلم تو طوریه که وقتی مثلا در یک متن خطاب به همه ی آدمها می نویسی ، یه عده خیال می کنند تنها مخاطب خاص اون متن خودشونند.
هیچ ایرادی نداره. تو فقط بنویس و گوش ات بدهکار هیچ برداشت شخصی ای نباشه. اگه بخوای بعداً به تک تک اونا توضیح بدی که این متن مخاطبین عام داره و فقط یک مخاطب خاص ؛ تمام وقتت برای نوشته های بعدی هدر میره. اصلا داغون می شی(یعنی ؛ بعد از توضیحاتِ تو ، بیشتر به مخاطب خاص بودن خودشون مطمئن میشن!!!!!!!!). بیخیال.
فقط بنویس :

آورده اند که حضرت سلطان العارفین بایزید بسطامی فرموده است :

مَثَل من چون مَثَل دریاست که آن را نه عمق پدید است ، و نه اول و آخرش پیداست.  
و یکی از او سؤال کرد که : عرش چیست؟ گفت : منم.  
پرسید : کرسی؟ گفت : منم.
پرسید : لوح و قلم؟ گفت : منم.
پرسیدند : خدای - عزوجل - را بندگان اند بدل ابراهیم و موسی و محمد، علیهم الصلوة والسلام . گفت : آن همه منم.
پرسیدند : می گویند : خدای - عزوجل - را بندگان اند بدل جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل، علیهم السلام. گفت : آن همه نیز منم.
همه خاموش شدند. بایزید گفت : بله. هر که در حق محو شد به حقیقت هر چه هست ، رسید. همه حق است. اگر آن کس نبود و حق همه خود را بیند، عجب نبود. 
والســـــلام. 


پای در گل زار - هنر زمین
http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483

حتی یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست ...
نه در نفس کشیدن ،
نه در نفس نفس نفس زدن ،
و نه از قشنگی ... نفس مرا بند آوردن !!



پاسخ:
"بی تو هر هوای این شهر ، حبس می شود" را چه می کنی؟
بی خودت به کوچه ها ، بی خودت حوالیِ ما ، چه می کنی؟

بی تو در تمام اوقاتِ بی زمان ، مکان ؛ بی تو در اَبَد ،
آسمان بدون ساعت ؛ بدون خود در آنجا چه می کنی؟

با خودم حوالی ماه ، بی تو سخت دلتنگ می شوم
بی منم تو باز باشی ، بگو تو بی من اما چه می کنی؟

"ایلیا"


Land Art هنر زمین
http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483

  • مجید شفیعی
  • سلام

    عکسای زیباییه

    :)
    @}-----
    پاسخ:
    سلام
    باید از عکاسان هنرمندشان تشکر کرد : آقایان ؛ سجاد سالمی ، عماد نورانی و حبیب آسوده.
    یکی از کارهای گروهی در کارگاه استاد مسلم ابراهیمی ست به شیوه ی تایپو گرافی.
    ابیات شاعران و نوشته های بزرگان را بوسیله ی تصویر به مرحله ی اجرا می رسانند.

    لند آرت هنر زمین هنر محیطی
    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483

    از حضورتون در وبلاگم تشکر میکنم
    وبلاگ زیبایی دارید بهتون تبریک میگم
    پایار باشید
    پاسخ:
    سلام
    ممنونم از قدم و قلم رنجه ی تان. چندی پیش کامنت شما را در وبلاگِ  هنرمندخیزی  که همیشه می خوانم(سال های تاکنون) دیده بودم و با وبلاگ شما نیز آشنا شدم و خوشحال.
    باید از شما تشکر کرد که بعضی از واژگان فراموش شده اما همیشه زنده و تازه را از اعماق بحر لغات به سطح رؤیت می رسانید.
    شما نیز در پناه حق ، ماندگار و پایدار باشید.

    لند آرت هنر زمین هنر محیطی
    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483


    ایلیا بگو چگونه رفتاری باید داشته باشم ؟ با اینهمه .....


    پاسخ:

    تو میرِ عشقی ، عاشقان بسیار داری

                                                  پیغمبری ، با جان عاشق کار داری ...

    جنیفر جونز  در فیلم آهنگ برنادت، وقتی برای پیدا کردن چشمه بوته ها را می خورد


















    بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را / کج کن کلاه دستی بزن مطرب خبر کن/
    گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند / رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند /
    تا طاق ابروی بت من تا به تا شد / دُردی کشان پیمانه هاشان را شکستند /
    یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر / این خانه لبریز تو شد شیرین بیان حلوای تر...

    تو میر عشقی عاشقان بسیار داری                پیغمبری با جان عاشق کار داری


    آه ای خواب سحر بعد شب هذیان ها
    نام تو زمزمه ی زیر لب باران ها

    دل به دریا زده ام تا به کنارت برسم
    جان به در برده ام از معرکه ی طوفان ها

    دست پیش آر که در دست تو پنهان شده است
    راه حل همه ی مسئله ها،بحران ها

    کاش پیدا بشود در دل این شهر شلوغ
    بوسه ی گمشده در پیچ و خم دالان ها

    چشم بگشا و دلم را برهان از بندش
    ای نگاه تو کلید همه ی زندان ها


    مث قدم زدن کوه رو تن ساحل
    مث وزیدن دریا رو شونه ی کوهی
    قشنگ و ساده مث پا گرفتن ابرا...
    تو حس گریه شدن توی اوج اندوهی

    مث قدم زدن شب تو کوچه‌ی بن بست...
    مث غروب ورم کرده کنج ایوونم...
    ی چتر مشکیه پوسیده گوشه ی انبار
    یه عمرِ تو کف لمس صدای بارونم...

    تو حس خوب بهاری توو جنگلای شمال
    یه پاکتِ پُرِ تیرم توو دکه های جنوب
    پُر از غرور ... مث بی قراریه رودی ...
    سکوت مزرعه ام توی فصل خرمن کوب...

    محاله با تو یه شب همسفر بشم تا کوچ
    که پیش چشم همه پا به پات قدم بزنم
    بنوش قهوه تو،من بی هواتر از اینم
    که کافه های منِ بی تو رو به هم بزنم ...

    چقدر فاصله ما رو نمیرسونه به هم
    توو اوج غصه چقد شونه هاتو کم دارم
    عجیب میبره از دل غمو غرور چشات
    عجیب از همه خستم... عجیب غم دارم



    مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر 
    با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر 

    درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم 
    قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر 

    بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار 
    زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

    هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی 
    بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر 

    رفته ای ... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت 
    من که دلتنگ توام امروز ... فردا بیشتر

    زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
    بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر 

    هیچ کس از عشق سو غاتی به جز دوری ندید 
    هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر 

    بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :"عاشقم" 
    خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر... 

    پاسخ:
    بسیار زیبا


    لند آرت هنر زمین هنر محیطی
    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483


    روز داغ تو به دل داشت، به پایان آمد
    شب خیال تو به تن کرد، چراغان آمد

    آسمان کی دلش از خشکی این خاک شکست؟
    ابرها فکر تو بودند که باران آمد

    چه جهان‌بینی تلخی که تو را از کف داد
    هرکه با چتر از آن پس به خیابان آمد

    بارها وقت سرودن به لب آورده‌امت
    بارها وقت سرودن به لبم جان آمد

    ای به بویت همه جا پیرهنی آغشته!
    ای بلایی که شبی بر سر کنعان آمد!

    من اگر دوست شدم با غمت افسرده نباش!
    لب به قول پدرم بود که دندان آمد

    پاسخ:
    آسمان کی دلش از خشکی این خاک شکست؟
    ابرها فکر تو بودند که باران آمد

    لند آرت هنر زمین هنر محیطی
    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483


    من حتم دارم مهربان من! یک روز حتماً می رسی حتماً
    من عاشقم آن روز، اما تو عاشق تر از من می رسی حتماً

    باید قرار ما دو تا باشد در وعده گاهِ اولین دیدار
    در خواب می بینم تو را انگار...یک صبح روشن می رسی حتماً

    این بار حتماً زود می آیم...اما تو شاید با کمی تأخیر
    حتی نه...شاید چند ساعت دیر...این بار حتماً می رسی حتماً

    این بار حتماً زود می آیم با یک سبد غرق گل مریم
    تو جویباری از گل سرخی...دامن به دامن می رسی حتماً

    تقویم عاشق می شود آن روز...نام تو را فریاد خواهم کرد
    اما تو شاید ساکتی مثلِ یک شاخه سوسن می رسی حتماً

    ای از گل وعطر و غزل سرشار! پیوند شالیزار و گندمزار
    با یک نشای ساده هم روزی خرمن به خرمن می رسی حتماً

    آن روز در تقویم عاشق ها زیباترین روز همه دنیاست
    وقتی که تا عاشق ترین مرد ای کامل ترین زن می رسی حتماً

    من با تو از ماندن نخواهم گفت...اما تو ای بانوی آرامش!
    ای پاک مثل شاخۀ مریم! وقت رسیدن می رسی حتماً...

    پاسخ:

    یک روز حتماً می رسی حتماً

    لند آرت هنر زمین هنر محیطی
    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483


    امشب یکی از بدترین شب های تقدیر است

    تنها ترین فرزند آدم از تو دلگیر است

     

    امشب دوباره مرد خواهش های صد ساله

    حس می کند از آب و نان نه ...از هوا سیر است

     

    خود را به هر در می زند اما قرارش نیست

    مانند رودی که ز کوهستان سرازیر است

     

    مأیوس... نه!  مطرود ...نه!  حالی دگر دارد

    حالی که بیرون از بیان و شرح و تفسیر است

     

    در خشت می بیند که از او دست خواهی شست

    آیینه نه، در خشت، آری او دلش پیر است!

     

    یک بار خوابی دیده - یک کابوس وحشتناک-

    امروز خواب آن شبش در حال تعبیر است!

     

    ای احتیاج زندگی! آی ای عزیزی که

    حتی هوا هم بی «هوا»ی تو نفس گیر است!

     

    امشب، همین امشب دل او را به دست آور

    امروز و فردا هی مکن، فردا کمی دیر است!


    پاسخ:

    خود را به هر در می زند اما قرارش نیست

    مانند رودی که ز کوهستان سرازیر است


    لند آرت هنر زمین هنر محیطی

    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483


    سیب غلتان رودخانه من! آهوی نقش بسته بر چینی!

    پری قصـه های کودکــی ام ! قالــی دستباف ِ تزیینی!

    خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی!

    به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی!

    دور مجنـون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو

    دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی

    از کدامین عشیره ای بانو که در این شهرِ آسمان زنجیر

    شیر از آفتـاب می دوشی میــوه از باغ مــاه می چینی

    ای جهان بر مدار مردمکت ، چشم بردارم از تو؟  ممکن نیست

    منم آنکس کـــه زندگی کـــرده سالها با همین جهـــان بینی

    گیسووان سیاه پوشت را روی دیوار شانه ها آویز

    تا ببینـی غزلسرایان را همه مشتاق شعر آیینی

    جنبش سبز فتنه انگیــزی اگـــر از جای خویش برخیزی

    کودتاچیِ مخملی دامن! ، شورشی! ، بهتر است بنشینی

    عشق حق مسلم من و توست مابقـی را به دیگران بسپار

    هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جُو یی زیان بینی*


    پاسخ:
    حالِت خوبه ؟ فاطمه جان !

    از اینهمه شعر زیبا که به اشتراک گذاشتی ممنونم. 

    یادت باشه ما هیچوقت نمی نشینیم اما اگه بنشینیم ، فقط کنار رود می نشینیم. مثل نرگسِ همیشه بیدار. بذار بگن خودشیفته اند. خودشیفتگی در این روزگار بهتره از شیفته ی آدمایی شدن که عشق رو بعنوان یه ترفند پیشکش می کنند.

    اینروزا کاملا مشخصه که حربه ساختن از موضوعی بنام عشق خیلی باب شده. بابی برای راندن موضوعات سیاسی از ذهن شاعران سیاسی نویس. حالا دیگه سیاسی نویس ها رو با سلاحی بنام عشق می کشند. 






  • دختر ارغوانی
  • چقدر زیبا بود دوست من
    پاسخ:
    مثل همیشه ؛ زیبا ، نگاهِ دختر ارغوانی من است.

    لند آرت هنر زمین هنر محیطی
    http://www.moslemebrahimi.com/?p=1483

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی