ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

Manuel Nunez “Reverence”

                عنوان نقّاشی : "احترام" ـ اثری از مانوئل نونیز

.

پرنده ای به روی شانه ام نشسته است ، جیغ نزنید
سر و صـــدای تان نگاهِ او شکسته است ، جیغ نزنید

برای تان ترنّمی همیشگی سروده مثل باران
وَ از حضور چند گربه پلک بسته است ، جیغ نزنید

وَ هیچ آدمی صبور نیست مثل یک درخت _هرگز_
که شانه بر عبور او دهد که خسته است ؛ جیغ نزنید

شما که شکل یک درخت نیستید لااقل بپرسید
چرا وَ از کجا گریخته وَ رَسته است ؛ جیغ نزنید...

که آشیانه ای همیشگی به روی شانه ام ، به روی _
بلندشاخه های پایدار ، رُسته است ؛ جیغ نزنید

شبیه الفتی میانِ یک مَلَک وَ آدمی ، تغزّل _
میانِ یک قلم وَ دست ؛ عشق بسته است ؛ جیغ نزنید

بر این صلیب شاخه ها خیال کرده است او ، نترسید
که عشق یک درختِ ریشه ناگسسته است ، جیغ نزنید...

.

آسیه خوئی

.

.

  • آسیه خوئی

.

http://www.iran.sc/upl/kakaei/13477433816.jpg

.

ایستاده ای

 بی باران و بوسه

بی تپش گنجشکی در سینه

بی صدا و خاموش

دوستت دارم و یکریز می بارم

بر شوره زار چترها و کلاهها

بر عطرها و پلاکها

بر ترانه های باقیمانده در طعم خاک

بی پرنده ترین درختم

بی ستاره ترین آسمان

دوستت دارم و می بارم

بر لبان تو که آشیانه ی بوسه بود و لبخند

با یاقوت گوشواره هایت

از آن عقیق گمشده بگو

در برکه های کوچک زمین به جستجوی تو ام

آه پرنده پوش رنگین کمان من ،

گل گیسویت ماه نقره ای ،

رد ابرویت عصاره ی شب ،

به من نگاه کن

با چشمی که کمین گاه آهوان است

.

" استاد عبدالجبار کاکایی "

.

. 

.

.

دو روز متوالی ست که باران می بارد.

روز اول نم نم اما پی در پی می بارید. 

بارانِ امروز از سحر تا به این لحظه که از ساعت پروازت نُه ساعت و نیم می گذرد همچنان شدید می بارد.

بعد از سال ها ، انگار امروز اولین بار است که به سفر می روی. داشتم در دلم زمزمه می کردم که :

خدایا ! چقدر مادر بودن سخت است و تحمل تو در عاشقی هایت چه بسیار ! 

گویا صدای دلم را شنیدی که گفتی : به سفر قندهار که نمی روم. سه روز دیگر برمیگردم.

همانطور که در دلم می گفتم انشاالله ، پیاله ای را پر از آب کردم تا پشت قدم هایت بر روی زمین بریزم.

گفتی : باران می بارد.

.

تا دو روز قبل که اصلا از آمدن باران خبری نبود ، مدام این شعرم را زیر لب زمزمه می کردم :

.

باران ببار ای آسمان بر دانه های نازنین

بیرون بیاور خضر را ، محبوس مانده در زمین

.

آبی ! فرازی بر شبِ اکنونیان یر ما بتاب

رخشان چراغی نیست ما را ، تیره ماهت را ببین !

.

در هیأت یک ارغوان ، جبریل ظاهر شد وَ گفت

تا او بیاید ، شعر من زیتون بباراند وَ تین

.

.

پ.ن : ارغوان درختی ست که جبرئیل در هیبت و هیأت آن بر موسی (ع) نازل می شده است.

.

.

.

باران / دانه های محبوس / تین و زیتون / خضر

.

.

  • آسیه خوئی