با گل روی تو با خار کنار آمده ام
در غزل پیش غزال تو به بار آمده ام
از لب بحر بقا آب حیـاتم بـدهیـد
به تمنای لب سرخ نگار آمده ام
خور و خوابم به خیال خط و خال تو برفت
مـن بـه دنـبـال تـو بـا دار و نـدار آمـده ام
در چهل سالگی ام چله نشین تو شدم
ای دلآرام بـیـا بـا دل زار آمـده ام
چه به خارم بکشی یا که به خوارم بکشی
خـوار و هـم خـار تـو را شـکرگـزار آمـده ام
دامنت بارگه خیل ملائک شده است
بهر اِنـعام تـو ای یـار بـه بـار آمـده ام
روز و شب در کنف سایه ی تو سرو بلند
به غزلخوانی تـو مست و خمار آمـده ام
قـاصـدک آمـد و آورد ز یـارم خبـری
منتظر باش که با روی بهار آمده ام
(چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی)
هـمـچو حـافـظ بـه هـوای لـب یـار آمـده ام
آنچنان قامت رعنای تو دل را بربود
که سرا پا به تماشای منار آمده ام
تو در ایـن پـرده چـه با نـاز و ادا آمـده ای
من در این عرصه چه با حال نزار آمده ام
روشنی بخش شبم زلف سیاه تو بوَد
روز روشن به سراغ شب تار آمـده ام
آخر ای قبله عالم دل مجنون چه کند
در فـراق تـو که لیـلی و نهار آمـده ام
من ایشان را همیشه به این شکل در خواب می بینم. دستهایشان همیشه به همین شکل بر روی سینه ی شان قرار دارد و همیشه همراه با لبخندی بسیار زیبا پیش از من می گویند : سلام ، سلام ...

می خواهمت عزیزترین دوست دارمت
اصلاً خودت بیا و ببین دوست دارمت
عشقِ بدون مرزِ من! اصلاً قبول کن
می خواهمت... برای همین دوست دارمت
آیینۀ بزرگِ بدون قرینه ام!
ای قبلۀ بدون قرین! دوست دارمت
غرقم درون جاذبه ات سیب سرخ من!
اندازۀ تمام زمین دوست دارمت
قلب اناریَم پر خون است عشق من!
عاشق شو و انار بچین دوست دارمت
قلبم چراغ جادویی توست ماه من!
با من هزار شب بنشین دوست دارمت
تصنیف هر شب و سحر عاشقی من!
آه «ای مه من» ای «بت چین» دوست دارمت
پیشانی تو آینۀ سرنوشت من!
«لاله رخی» و «زهره جبین» دوست دارمت
عاشق ترینم! این همه تردید خوب نیست
اصلاً تو فرض کن به یقین دوست دارمت
بانوی دوستانه ترین«عاشق توام»!
رؤیای عاشقانه ترین «دوست دارمت»!
صدآفرین گرفته ای از قلب عاشقم
مثلِ فرشته روی زمین دوست دارمت!
آه ای یگانه دوست...میان من و تو هیچ
مرزی نمانده غیر همین «دوست دارمت»...
محمّدسعیدمیرزائی