ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

.

رخ یار 

بی چهره نیست

رخ یار

بی صورت نیست

این را فقط رؤیابین ها نگفته اند

باد 

نقاش چیره دستی ست

وقتی قلم موی خود را به فرمان یار

به ابرهای سفید و طوسی می زند.

.

دیشب _ دوم فروردین 1394 _

باز هم باران بود و ماه

باز هم باران بود و کیمیای نگاه

باز هم باران بود و زمزمه های پیامبرانه ای در بهشت.

در میان ابرها

چهره ی خندان خدا بود یا بانوی آب ها ؟

یا فرشته ی بادها ؟

چه تفاوت دارد آیا ؟

در هر صورت باید بی اختیار از جایت بر می خاستی

لبخند می زدی

دست هایت را روی سینه ات می گذاشتی

و پی در پی می گفتی :

سلام ... سلام ... سلام ...

سلام بر حضرت اسرافیل که سرانجام 

تمام بادهای نَکبا را

از چهار سو در مشت های خود جمع کرد.

.

ایلیا

.

.

  • آسیه خوئی

.

آبرویش مبر ای دوست ! همان " آن " است "او"

جام هستی ، جمِ جمشید* ، جهان_جان است "او"

.

شعله تا عرش کشد جان شب افروزان تا _

قول دیدار دهد ؛ مرغ سلیمان است "او"

.

چلّه ها هم گذرد باز رخی ننماید

ارغوانِ گلِ آزرم به گلدان است "او"

.

هدهد خوش خبرت میل قفس دارد باز

بدحجابی که جهول از تنِ زندان است "او"

.

شوق پرواز به اقلیم شقایق دارد

لام الف میم که همرنگ شهیدان است "او"

.

حاجت اش را مکن ای دوست ! روا ؛ نیست روا _

مُلک بی شاه و ملِک ؛ خسرو خوبان است "او"

.

ایلیا

.

* پاورقی : جمِ جمشید = همزاد خورشید

.

.

  • آسیه خوئی

.

به روی دوش دارد ، تیزترین تبرزینِ درویش

شکستن ات برایش هست خلافِ آئینِ درویش

.

به هر بتی که آید می شکند سرش را به آنی

تو را چگونه کوبد ؟ عاشقِ مذهب و دینِ درویش

.

از آن زمان برایش بت شده ای  ـ خرامان ـ  که چون رود

به خودپرستِ نرگس ، آب شدی و آیینه ؛ درویش ! 

.

ایلیا

.

.

  • آسیه خوئی

.

تو با این رقص ، با این رقص ، با این رقص می دانی

به پیراهن چه خواهد گفت موسیقای عریانی ؟

.

درختان هم دفادف پا به پایت شورشی دارند

تو تنها آدمِ فوّاره ای در حوضِ میدانی

.

همیشه آسمان مقروض قطره های اطرافت

که با هر سجده می پاشی ، ندارد هیچ پایانی

.

و می لرزد تمام هستی ات با اوج و پایین ها

زمین رقصد چو اعرابی به زیر پای ایرانی

.

تو اکنون کعبه ای عریان شدی ، خالص ترین توحید

به تصویر آوری ، از شرق تا مغرب برقصانی

.

ایلیا

.

.

  • آسیه خوئی

.

نشسته ای دوباره کنار آتش ، بابی ! *

بدون حرف ، بی غش ، بدون "با" ، بی "با" ، "بی"

.

مذاب ناب در مس ، طلای خالص در مس

که ریخت روی آتش ، تمامِ خود را "بابی" **

.

بلند می شود از زبانه های آتش

پرنده ای که منقار می زند بر بابی ***

.

گشوده می شود در ، به روی بال سیرنگ

و می کِشد به انگشت روی آتش : "با" ، "بی"

.

صعود کرد شولای آتشی از سیمرغ

و بانگ می زند هِی ، به : "بی" ، به : "با" ، "بی با" ، "بی" ...

.

ایلیا ـ بسطامِ شاهرود

.

 پاورقی ها :

* محفف بابا

** بحر ، دریا

***  باب الابواب

 

.

.

  • آسیه خوئی

.

http://www.iran.sc/upl/kakaei/13477433816.jpg

.

ایستاده ای

 بی باران و بوسه

بی تپش گنجشکی در سینه

بی صدا و خاموش

دوستت دارم و یکریز می بارم

بر شوره زار چترها و کلاهها

بر عطرها و پلاکها

بر ترانه های باقیمانده در طعم خاک

بی پرنده ترین درختم

بی ستاره ترین آسمان

دوستت دارم و می بارم

بر لبان تو که آشیانه ی بوسه بود و لبخند

با یاقوت گوشواره هایت

از آن عقیق گمشده بگو

در برکه های کوچک زمین به جستجوی تو ام

آه پرنده پوش رنگین کمان من ،

گل گیسویت ماه نقره ای ،

رد ابرویت عصاره ی شب ،

به من نگاه کن

با چشمی که کمین گاه آهوان است

.

" استاد عبدالجبار کاکایی "

.

. 

.

.

.


گرهی افتاده در کارت انگار / که یکی دوبار دیگر در غروب 
آب داغی ریخته باشی بر تن و بدن گربه ای سیاه 
و گریخته باشی از چشم دور و بری هایت که ناگاهان همگی سُم دارند 
و سه کوتوله ی تقریبا قد بلند از چار طرف نقشه ی قتل متن و مؤلفی که تویی با / یا که بدون سر 
و می کشند ناز غاز و کلاغت را تا لب گودالی که
به رؤیای خودشان 
حفر کرده اند خیلی درست گور تو را هم در گوشه ای از آن 
که خر بخندید و [ پشت صحنه ] شد از قهقهه سست .
و این خطوط کوفی کف دست تو در همه حال 
به دخترکی که در بنگال ختم می شود که تو را خیلی 
دوست دارد کمی از دورتر از چشم هایش 
بایستد / و تماشا کند فقط 
گ های سه گانه ای را که به اسم و رسم تو حمله ورند. 
نه می درد یقه ی پیرهنش را / و نه با هر چه می کوبد بر فرق سرش 
از ترس اینکه بگویند شیشه ی روغن بادان ریخته 
نه خنده سر می دهد آنقدر که : از تیمارستان گریخته . 
- فالت حقیقتا فاله 
گردوی پوک را به هنداونه هایی که زیر بغلت کاشته اند / می کارند 
و ترجیح می دهی آخر شب در آینه ی دستشویی دق کنی / اصلا !
و به تختخوابی مخصوص در تیمارستان برگردی که عاشقان خیلی انگشت نما را 
- برکه نمی گردم!
و به سگ های هار / زهر مار هم که نمی دهی / البته که نه !
سکوت "او" قطعا دیوانه ات می کند اما / نمی کند اما 
بر می گردی به خانه که مادرت فقط شانه می کند موهای خاکستری ات را 
- خاک بر سرم را ؟
و مرهم می گذارد " او " چه طور ؟ / به زخم زبان و جای دندان سگ هایی که 
استخوان های تو را هم / چرا که نلیسند ؟
" بعد از این دست " من و گردن ماری که فراری می دهد سگ های هار را هم 
شیشه ی الکلی آماده می کنی 
و ساده می کنی کار و بار مارگیرهای جنوبی را 

از رود نیل هم که نگذری 
برمی آیی از پس عزراییل 
این فیلم خیلی دیدنیه !

.                                       

                                   " علی باباچاهی "

.

.

  • آسیه خوئی

.

یک طرّه زلف یاری افتاده مست و مدهوش          بادی وزیده او را می گیردش در آغوش

.

.

به اولیــــن عبــارت که بین ما بیـــان شد

به تاب جعد رودی که مثنوی نشان شد

.

به موی پر شکنجی که آینـــه ندیده ست

وَ مهر و ماه با این شکنجه بی امان شد

.

به جهــد آمــودریا ، به موج موجِ موی اش

به زنجه مویه هایش که چشمه ای نهان شد

.

به عشق ، درّ غلتان ؛ ثبوت موج هایش

تغیّــــر درونی که طعنه بــر زمـــان شد

.

به تار تارِ مویی که رهزن است و طرّار

به طرّه ی دوتایی که بر غــم ام عیان شد

. 

قبــــــول کرده ام تا همیشــــــه  "اســــــم"  باشد

"صفت"  برای رودی که  "جعـدِ"  او روان شد

.

ایلیا ـ 1392/6/31 ـ 05:15 بامداد

.

.

تاب جعد / طرّه ی طرّار

.

  • آسیه خوئی

.

.

واضح است که لبخند شادی ، یا بعد از پیروزی و موفقیت خود و دیگران بر لب می نشیند و یا به هنگام مشاهده ی زیبایی ها و مهربانی ها.

.

شنیده ایم شما دیر زمانی ست که دیگر هیچوقت لبخند نمی زنید. اما این را نیز شنیده ایم که اگر لب های شما به لبخندی حتی مختصر متبسم شود ، نوری بر سراسر عالم می تابد که جهنم را به بهشت تبدیل می کند.

.

بانو جان !

دیر زمانی ست که این عالم جلوه زار جهنمیان شده است.

خودتان بگویید چه کنیم که تمام عوامل دست اندر کار در دستگاه خداوند (!!!) ؛

ایمان بیاورند به ضرورتِ حیاتیِ هنگامه ی اعجازِ لبخندِ شما ؟

.

خودتان بگویید خانم !

چه کنند این جهنمیان ؟ این درماندگان و ضعیفان !!!؟ این همیشه در خسران ماندگان !!

.

.

  • آسیه خوئی

 .

کم از حباب نه‌ای‌ ، نازکن به ذوق فنا / سر بریده کلاهی‌ست بر هوا انداز

دریای جستجو را بی پا و سر حبابیم        دریا سری ندارد جز در ته کلاهم

.

.

بی رخصت  ِ  شیخ  ِ  خویـش ، راهی نزنیم

.

سـرباخته   را    ز سـر کلاهی نزنیـم

.

چون  دست   بشست   اهرمن از  دل تان

.

ما بنـده ی عشق را  به   شاهی   نزنیـم

.

.

ایلیا ـ 92/4/9 ـ یکشنبه 17:20

.

.

  • آسیه خوئی