ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

.

زان مِی خوردم که روح پیمـــانه ی اوست
زان مست شدم که عقل دیوانه ی اوست
دودی بــه من آمـــد ، آتشــــی بـــا من زد
زان شمــع که آفتــاب پــروانـــه ی اوست

.

"ابوسعید ابوالخیر"

.

وقتی ساکن عالَم تجرید باشی ، میان این دو موضوع اصلا تفاوت وچود ندارد.
اینکه روح تو به زیبایی و لطافت جسمت شده باشد یا جسمت به زیبایی و لطافت روحت شکل یافته باشد.
در هر صورت تو در مکان و زمانی حضور داری که جسم تو تمثال روح تو شده و روح تو دقیقا همانند جسم تو تمثل یافته است. 
حالا تو آنقدر زیبا شده ای که خداوند همانند سنجاقکی بر گونه ات می نشیند تا دوست داشتنی بودنت را به بوسه ای بر برگ گل صورتت نشان دهد.

 

  • آسیه خوئی

.

# باید از خواب هایم بگویم زمانی که می پرسی "از آسمان ها چه داری خبر؟"

چند دیدار دارم مگر با تو جز ساعتی در غزل؟ از زمان ها چه داری خبر؟

پس بخوابم که در خواب بینم ، که صادق ترین خواب ها هم به واقع خودش خواب درـ

ـ خواب باشد. تو باور نداری که خواب است عالَم؟ بگو از مکان ها چه داری خبر؟

خوابِ ساعت که پاندول ندارد ، زمین که مکانی ندارد و رؤیای حرکت در این ـ

ـ ممکناتی که امکان ندارد تکان - آب از آب هم. از تکان ها چه داری خبر؟

* تا به کِی در گمانی که من دائماً دور از واقعیت وَ در خواب ها زندگی ـ

ـ می کنم؟ شعرهایی نگفتی که از خواب شد ترجمان؟ در گمان ها چه داری خبر؟

# هر کسی چهره ای واقعی تر نمی بیند از خود مگر خواب هایی که صافی تر ازـ

ـ آینه بر تو خود را نشانت دهد - چهره ای بی نقاب. از روان ها چه داری خبر؟

* از کسی این سئوالِ "چه داری خبر؟ " را بپرسم که همواره در خود نفَس می کشد

خواب و بیداری اش از خود آغاز و پایان ندارد. از این جاودان ها چه داری خبر !؟

من همانم که در پنج قرنِ گذشته مرا دیدی از عطرِ همواره های بهار ـ

ـ سبزتر در خزانم. تو امّا... تو رنگی. تو از رنگِ تغییرِ جان ها چه داری خبر؟

# رنگ تغییر گل ها. عبور زمان ها که سخت است و جانکاه. از حرکت ابرها ،

از عبوری به معنای نوستالُژی پشت رنگین کمان ها چه داری خبر؟

* نزد دل های دلتنگ اصلا خبرهایی از بی زمانی - جوانیِ جاوید -  نیست

از تداوم ، حیاتی پر از چِک چِکِ تند باران - نه از ناودان ها - چه داری خبر؟

شاید این حضرتِ محضِ باران اگر بر صدایت بخواهد ببارد به یاد آوری

اینکه هر آسمانی زمین و زمین آسمان است و در آسمان. ها !؟ چه داری خبر؟!

.

.

آسیه خوئی (ایلیا)

.

پ.ن :
           * = زمین
          # = آسمان

دیگر سئوالی از تو ندارم ، سَحَر تمام شد

هر چند جعد موی تو سِحری تمام و دام شد

 

یکصد هزار بیت به زلفین تو خراب شد
یکصد هزار آیه که نازل نشد ، حرام شد

 

یکصد هزار و بیست پیمبر قیام کرد و رفت
یکصد هزار و بیست سخن ، ختمِ بی کلام شد

 

گفتی بخوان به نام خدایی که عشق نام اوست
گفتم که عشق رونقِ بازار ننگ و نام شد

 

وقتی که شعر ، مسلخ شاعر شود گناه چیست ؟ 
جبریلِ من اگر خودِ شیطان شد و امام شد !

 

جادوی گیسوان تو تعقید محکمی نداشت
صد قصه ی روان  سَرِ این ماجرا درام شد

 

دعوت نکن ، نخوان وَ نگو عشق هست ، سیب هست ...
وقتی که عشق ، مضحکه ی هر چه خاص و عام شد !!


.

آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/8/18 ـ دوشنبه 03:8 بامداد

  • آسیه خوئی