ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

. 

ای انسان !

چطور به خودت جرأت می دهی چهره ی پر عطوفت خدایی را که از ایمانِ خود به او دم می زنی ، خشن و نامهربان جلوه دهی ؟ چطور به خودت اجازه می دهی با تفسیر خودسرانه ات از آیات او که سر فصل هر سوره اش با ذکر رحمانیت و رحیم بودن او  آغاز شده ، به تبلیغ جنگ و خشونت و هرج و مرج در جهان بپردازی ؟؟ چگونه شهامت این جسارت را یافته ای که بی درنگ برای هر انسانی حکم قتل و اعدام صادر کنی ؟؟

آیا این آینه ی وجود توست که خش دارد یا صدای او که به زیباترین لحن ممکن و با مهربانانه ترین صوت با تو در وادی مقدس سکوت ، سخن می گوید ؟؟!

هر انسانی قابلیت تغییر را دارد حتی تو !!

* * *

زمانی که خارها گل می دهند ، هیچ تعریفی برازنده ی آنها نیست.

کلمات ، ترکیب ها و عبارات مان در رساندن معنایی که مدّ نظر است کم می آورند. نمی توانند رسالت خود را بخوبی ادا کنند. مثلا وقتی برای تصویر زیبای فوق می خواهیم عنوانی را برگزینیم ، کلمات را بسیار فقیر و ناتوان می بینیم.

اگر عنوان "گل های خار " یا " خار های گل" را برگزینیم ، شنونده می تواند بپرسد که واژه ی "خار" در عنوان شما با کدام املاء طرح شده و با کدام معنا بکار رفته است ؟!

اگر عنوان "تیغ ِ گل" یا "گل ِ تیغ" را انتخاب کنیم ، در ذهن خواننده و شنونده هم نشینیِ واژه های "تیغ" و "گل" در معانیِ متفاوت خود ، تداعی خواهد شد !

هر کدام از پرچم های این گل ، خود به تنهایی به شکل گلی پنج پر شکوفا می شود. آنگاه در وصف آن چه می توان گفت ؟ : "پرچم ِ گل" یا "گل ِ پرچم" یا "گل ِ پرچم ِ گل ِ خار" ؟ در این لحظه متوجه می شویم که چگونه کلمات در توصیف بعضی زیبایی ها چه بی اندازه خوار و حقیرند !!؟ عجیب تر اینکه با دقت و ژرف نگری بیشتر می بینیم که درون هر یک از گل های کوچکی که بر رأس هر پرچم شکوفا شده ، پرچم دیگری قرار دارد. آنوقت است که واقعاً در می مانیم از اینهمه غافلگیریِ طبیعت و قضاوت ها و پیشداوری های نابخرادانه ی خود که به خیال خویش با طرح برنامه ای برای یک نسل کشی در جامعه ی خویش یا دیگر جوامع ، آینده نگری خواهیم داشت و نسل های آتی را از وجود هر خار و خواری ، پاکسازی خواهیم کرد !!؟

چه کسی ما را مکلف کرده تا در باره ی آینده و سرنوشت هر نوعی از بشر تصمیم بگیریم و قضاوت کنیم ؟!

پس وقتی برای هر زیبایی ای که شاهد او هستی و نمی توانی تعریف و توصیف صحیحی از او بیان و او را در قالب کلمات ، شناسایی کنی ؛ چگونه به خود اجازه می دهی برای زشتی هایی که زاییده ی وجود نکبت بار تو بر روی زمین است حکم صادر کنی ؟!!

* * *

زیبای مطلق را باید در سکوت تماشا کرد و ستایش. تا مبادا مدح و ثنای او مورد استمساک فرصت طلبان و بهره جویی های قدرتمداران از ادیان او شود. همانطور که همگان می توانند از این پس ، فقط و فقط با تماشای یک گل به وحدت برسند.

حس خوبی که از تماشای زیبایی ها در سکوت به هر انسانی دست می دهد ، به هر سمت و سویی از اطراف او و به همه ی اطرافیان دور و نزدیک او منتقل می شود حتی بدون اینکه با دیگران از نزدیک در ارتباط باشد. این قانون طبیعت است. ما هیچ ، ما نگاه ...

تو گویی خداوند نیز در سکوت با تو سخن میگوید. انگاری در هر سو آینه ای در برابر دیدگانت ، به زیبایی برافراشته تا درون هزارتوی آفریده هایش را ببینی. و این هزارگونگی و هزارگانگی تا ابدیت جاری ست.

ذره بودن در بیکرانگی و بیکران بودن ِ هر ذره و درک این مطلب که "هر ذره در دل خود اسرار بیکران در نهان و آشکار دارد" ، به تو این قدرت از بینایی را می دهد که بتوانی بصورت همزمان دو زاویه دید از دو جایگاه بسیار دور از هم را توأمان داشته باشی. لنزی از نوع نزدیک بین برای دیدن بیکرانگی های هر ذره و هر انسان و لنزی دیگر از نوع دوربین برای پی بردن به "ذرّه گی". آن ذره گی که وجود هر پدیده و هر انسانی را در بر گرفته تا مدام متذکر ماهیت و اصل وجود او باشد و دچار کبر و غروری که زاینده ی استبداد است نگردد.

براستی این نقاش ِ هنرمند ، این نقاش ِ زیبایی ها که خود زیباترین است ؛ با تو چه می خواهد بگوید ؟ این همه لطافت در همجواری ِ این همه خار (!؟). این همه زیبایی در کنار این همه بی قوارگی (؟!). شکفته شدن در دل تیغ (؟!) و یا تیغی که می تواند به گِل یا بهتر است بخوانیم به گُل ، بنشیند (؟!) :

وقتی یک گل را نمی توانی و نمی دانی که چگونه بنامی و چگونه توصیف کنی ، چطور می توانی از کسی بگویی که خود ، خدای خالق ِ هستی بخش ِ صورتگر است ؟؟!! او که بهترین نام ها و بهترین صفات از آن ِ اوست ؟ او که همچون صورتگری چیره دست ، صورت ها را به زیباترین صور ِ ممکن ، به تصویر کشیده است.

او که به زیباترین شکل ها ، فرم ها ، تصاویر و صداها ؛ با تو سخن می گوید. او که در هر پدیده ، آینه ای در برابرت نهاده تا خود و خودیت هر باخود و بیخودی را در وجود خویش ببینی و بیابی.

او که خود حتی اگر به قدر ذره ای به وجودش باور نداشته باشی به تو گفته است : از طبیعت بیاموز و طبیعت را آموزگار خود قرار ده. 

.

.

  • آسیه خوئی

.

خورشید چشمان شما فانوس راهم می شود
سیمای گندم گون تان رؤیای ماهم می شود

هر روز وُ شب آویزه ی طوق ضریحت می شوم
آن حلقه های آهنین حلقوم چاهم می شود

جهل خلایق تا به کِی آتش زند جان مرا
این ناله های آتشین سودای آهم می شود

مرضیه ام ؛ هارون اگر یک تاکِ سمّی پروَرَد
کرب وُ بلای خاک مشهد جایگاهم می شود

بر جای جای این زمین شب های شام و غربت است
آن چهره ی تابان تان ، نور پگاهم می شود

بر آهوان ِ خسته ات دست ِ نوازش می کشی
پاهای مجروحم ببین! مصداق راهم می شود

ای مهربان! سنگ صبور بی کَسان ـ غربت کِشان ـ !
دستــــارِ تو ستّـــــارِِ اشـکِ گاهــگاهم می شود

هر شب اگر با دست تو از بام ِ دنیا  پَر کشم
گلدسته های سبزِ تو ، سوی نگاهم می شود
.

.
آسیه خوئی ـ تیر ماه 1374 
منتشر شده در کتاب "آرشه های گیسو" ـ ص 50

.

.

  • آسیه خوئی

.

ذرّه ام در دور جذاب ِ میادین شما
می رباید آهنم میقات ِ آیین شما
می فشاند رشته ای نور از محلّ ِ ناف ِ عشق
قدرتی از ماورای پوشه ی دین شما
می کِشد کاه ِ تنم را تا به صحنه های نور
با شرار ِ رقص می سوزم در آجین شما
کهکشان ِ چشم ها تا ابروان ، تا گیسوان
شد "محاسن هاله"هایی رنگ ِ آذین شما
عشق ، رنگ نور باشد ، رنگ خورشید ، آفتاب
وَه چه مسرورم هم از آنم ، هم از این شما :
حلقه ای از طیف ِ گیسوی مسلسل سای تان
در حریم ِ پر انرژی ـ مهر آگین ِ ـ شما
چیست آن جنّت که از روزن نشانم داده اید ،
در مقابل با کمی لبخند ِ نوشین شما ؟


* * *
در غریبستانِ این بیگانه پرور ـ خاک سرد ـ
آشناها دیده ام بر دامن ِ چین ِ شما 
هر کبوتر تا به بامت شوکران ها خورده است
تا بنوشد جرعه ای از شعر ِ شیرین شما


* * *
می رسانم بر لب ِ رأس ِ زمین این گام ها
تا نیوشم در اجابت ، ذکر ِ آمین شما
تا که در بی سایه گی ، محو ِ تماشا می شوم
می رسد خیل ِ سلام از پیک ِ کابین شما
از شمال ِ شرق ، یک سینی پر از سنجد به دست :
میوه های لطف تان ، ترتیب ِ گلچین شما


* * *
گوی سنگینِ سرم را تا به کِی باید کِشــم ؟
تشنه ام بر فکرت و هوش ِ تبرزین شما
باز بگشائید یک پرده به حسن و روی تان
تا ببینم جنت المأوای زرین شما
.

.
آسیه خوئی ـ فروردین 1375 
منتشر شده در کتاب "آرشه های گیسو" ـ ص 58 و 59

.

.

  • آسیه خوئی

.

روزی کــه درختــان همه بیـدار شوند
از راه بیـــاینـــد و پـــدیــدار شــونـــد ؛
آن دار و درختان بتِ زائیده ی خویش
آغــوش بگیــرند و سپیــدار شــونــد !
.

.

آسیه خوئی
یکی از رباعیاتم ، سروده شده در مرداد ماه 1395

.

.

  • آسیه خوئی

.

هیهات که آسمــان نخواهد چرخید
بر وفق مراد ظالمــان ، بـی تـردیـد
چل سال اگر به سحر و جادو گردد
یکبــاره به قـدر نیــل خـواهد بـاریـد
.

.

آسیه خوئی
یکی از رباعیاتم ، سروده شده در مرداد ماه 1395

.

.

  • آسیه خوئی

.

قرنی ست درخت ِ ارغوان است وطـن
در خون سیــاوشان نهـان است وطـن
یک روز گل شفـق به ســر خـواهـد زد
آنــروز کــه دار ظالمـــان است وطـــــن

.

.

آسیه خوئی

یکی از رباعیاتم ، سروده شده در مرداد ماه 1395

.

.

  • آسیه خوئی

.

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
درآن غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی
عجبتر از عجائب ها، خبیر از جمله غائب ها
امان اندر نوائب ها، به تدبیر و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل به ره بینی
ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پَربخشِ این لنگان، زهی شادیِ دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان، غلامند و تو سلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید
که حلوا سخت شیرین ست و حلواییش پنهانی
مروّح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

*
بدین مفتاح کآوردم، گشاده گر نشد مخزن
کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن

*
توئی پای علم جانا، به لشکرگاهِ زیبایی
که سلطان‌السلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی
که سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی
جهان راضیست و می‌داند که صد لون اش بیارایی
شکفته ست این زمان گردون به ریحانهای گوناگون
زمین کف در حنا دارد، بدان شادی که می‌آیی
بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین
که کانِ لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبالی چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن
تو خندان ‌رو تری یا من؟ که باشم من؟ تو مولایی
توئی گلشن منم بلبل، تو حاصل، بنده لایحصل
بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توئی کامل منم ناقص، توئی خالص منم مخلص
توئی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دویی از پیش برخیزد
تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ! ما تو، ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکرخا تو، بخا، که خوش همی خایی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت
عطا و بخشش شادت، نه نسیه‌ ست و نه فردایی

*
به ترجیعِ سوم یارا ! مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را

*
سلام علیک ای دهقان! در آن انبان چه ها داری؟
چنین تنها چه می‌گردی؟ درین صحرا چه می ‌کاری؟
زهی سلطان زیبا خد، که هر که روی تو بیند
اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری
مرا گویی: « چه می‌گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی
دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری
ایا ساقی قدوسی ! گهی آیی به جاسوسی
گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری
گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی
گهی زینها بپردازی، که داند در چه بازاری؟
سلام علیکِ هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت
بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
سلام علیکِ مشتاقان، بر آن سلطان، بر آن خاقان
سلام علیکِ بی‌پایان، بر آن کرسی جباری
چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن
چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری
تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین
بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری
وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان
وگر قربان نگردی تو، یقین می‌دان که مرداری
خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان
چرایی بی‌نمک ای جان، نه همسایه ی نمکساری؟

*
رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستی ها
فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستی ها

*
.

.
"حضرت مولانا"

.

.

  • آسیه خوئی

. 

در جهان ذهنی انسان ها قوانین تثبیت شده ی بسیاری وجود دارد که شاید مورد قبول بعضی ها نباشد. اما از آنجا که همیشه تمام کائنات برای ما در حال ارسال پیام هستند، من این قوانین را قبول دارم. بخصوص این قانون که پیش از هر تصمیم گیری برای انجام هر کاری می توان نظر هر پدیده ای را از جهان هستی در باره ی تصمیم مان بپرسیم. البته این موضوع جهت گرفتن پاسخ از طبیعت بسیار مهم و تأثیرگذار است. اینکه ارتباط ما با طبیعت و عوامل هستی و یا هر آن چیزی که از آن پاسخ می خواهیم، پاک و بی غل و غش باشد و صد البته لازمه ی وجود روابطی اینچنین پاک با هستی؛ باید یک عمر بی غل و غش زیستن و بی غل وغش فکر کردن و بی غل و غش نگریستن ما بوده باشد. 


بعنوان مثال یادم است سال ها پیش، در یکی از کلاس های عملی که به همراهی و به توصیه ی استاد درس کارگردانی و فیلمنامه نویسی داشتیم، باید به صورت گروهی، به سفری در اوج گرما و خشکی هوا به یکی از بیابان های اطراف مشهد می رفتیم. در اواسط راه، موبایل استادمان ـ خانم "ظ"ـ به صدا درآمد و بعد از پایان مکالمه ی بسیار آرام اش خیلی مردد به نظر می رسید. رو به من که همیشه با او ارتباط بسیار صمیمانه ای داشتم و روی صندلی کناری اش در ردیف جلوی اتوبوس نشسته بودم کرد و پرسید فقط بگو آره یا نه ؟
گفتم : من وقتی ندانم موضوع چیست چطور می توانم بگویم آره یا نه؟
گفت : باشد. درست می گویی. از آسمان می پرسم.


و بعد، صورتش را به شیشه ی پنجره ی بغلی اتوبوس نزدیک کرد و چشم به آسمان دوخت. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود. از آسمان آتش می بارید. حتی کوچکترین پاره ابری دیده نمی شد. رنگ آسمان در اوج حرارت، مثل گچ سفیدی که همیشه در دست های خانم "ظ" در تمام طول کلاس هایش به مشت داشت و هیچ کلمه ای با آن بر روی تخته سیاه نمی نوشت، سپیدِ سپید بود.
هنوز بیشتر از سه یا چهار دقیقه از مکالمه ی خانم "ظ" با آسمان نمی گذشت که دیدم شیشه ی جلویی و بزرگ اتوبوس غرق قطرات باران شد و راننده ی اتوبوس، کلید برف پاک کن را زده بود. خانم "ظ" لبخندی آرام و شادمان بر روی لبهایش نشست و رو به من کرد و گفت :
حالا مؤسسه ی آزاد عکاسی و سینمایی بزرگتری را تأسیس خواهیم کرد.
گفتم : بَـَـَله بَـَـَله ، بنام آسمان پاک ابرهای پربار دل خانم "ظ" ، حتماً چنین خواهد بود. 


# # #


غرض از این مقدمه ی طولانی این بود تا بگویم : هستم، اما برای حدود یک هفته تا ده روز به یک سفر خواهم رفت زیرا سحر دیشب وقتی در باره ی تصمیم ام برای سفر، از یکی از کتاب هایم پاسخ خواستم ؛
" گفت: مترسید، من همیشه همراه شما هستم، می شنوم و می بینم."

.

خـــــدا نگهــــدار

.

.

  • آسیه خوئی

بخش پایانی نقد رمان "سلوک" 

.
چه چیزی در روایات اساطیری مانند نوع روایتی که در رمان "سلوک" ـ اثر محمود دولت آبادی ـ ست، وجود دارد که خواننده به هنگام خواندن آن می پندارد بینش اساطیریِ جهان که حتی در جدیدترین ادیان نیز زنده است، عمدتاً چیزی نیست جز نفسانیاتی که در جهان خارج استیلا دارد !؟
روایت "سلوک"، به واقع حدیث نفس است. حدیث نفسِ کویری شعله ور که همچون خود راوی و قهرمان رمان ـ قیس ـ در خود می گدازد و یازده هزار شعله زبانه می کشد از یازده هزار حفره ی وجود و از خود به جا می نهد گلداغ، گلداغ، گلداغ در زیر آسمانی که از آن زمهریر می بارد؛ زمهریر، زمهریر، زمهریر.
.
پنهانه ها در این روایت، خلاقیت جان و نفسی آشکار است که به طور ناخودآگاه، خلاق است. نفس(جان، روان) دارای حقوق دقیقاً معلومی ست که فقط متعلق به اوست و باید در جهتی عمل کند تا بتواند چیزی برتر از خود بیافریند. در مرتبه ی اساطیری آنچه آفریده می شود به شکل تصاویر است :
" و این همه بر کویری فرو می بارند که دگر آفتابی ش نمانده از آن غروب و سرخ نای فراخ شفق. نه دیگر آفتاب، نه دیگر آن آفتاب[شمس] که دیده بودی و دروغ نبود. پس چگونه ایستاده اند این ابرهای یخ در حد فاصل وی و آفتاب[شمس]، ناگاه و ناگهان. ناگهان لیلای من! ".

تمامی تصاویری که در روایات اساطیری ارائه می شود بر حسب قوانین خاص نفس(جان، روان) ساخته می شوند. آن ها آینه ی تمام نمای زندگانی روانی ما هستند، آینه ای که در آن، همه ی تصاویر سراسر عالم نقش می بندد و در حافظه ی جهانِ رمزگونه ی این تصاویر برای ما تنها همین بس است که کلیدهایی بیابیم تا با آن ها درهایی را که به طبایع سه گانه ی جسمانی، عاطفی و ذهنی انسان راه دارند، بگشاییم.
اگر نام "لیلا" را به تنها معنی اصلی اش یعنی "چراغ شب" در نظر بگیریم که به هر چه تاریکی در درون آدمی و پیرامون او "لا" و "نه" می گوید و همچون چراغی پر نور می تابد تا تاریکی و وجود شب را نشان دهد؛ علت وجود کلمات و جملات پر رنگ در رمان "سلوک" را درمییابیم.

کلمات و جملاتی که در رمان "سلوک"، پر رنگ چاپ شده است کلماتی ست منتخب و برگزیده از سوی نفس و جانی مشتاق و عاشق که خطاب به "لیلا"(چراغ شب) نوشته شده است. همان معشوقی که ناگهان در لایه ـ لایه های دویی گم شد و ناپدید :

" چگونه ایستاده اند این ابرهای یخ در حد فاصل وی و آفتاب[شمس]، ناگاه و ناگهان؟. ناگهان لیلای من! " [ص 41]


" آخر این طبیعی ست، طبیعی ترین نیاز آدمی ست که یک نفرِ دیگر آینه ی او باشد. " [ص 178 و 179]


" این موهبتی ست که انسان احساس وجد کند از اینکه خودی ترین و محرم ترین چشمان عالم در او می نگرند... نگاه او به من، کفایت می کرد برای سرمستی وصف ناپذیرم اگر چشم عالمی حتی نسبت به من کور می شد... او از گوهر خودم بود که نمی دانم چگونه گم و ناپدید شد در لایه ـ لایه های دویی؟ " [ص 46 47) ــــــــــ*
.

.

نویسنده : آسیه خوئی ـ دی ماه 1382
منتشر شده در مجله ی "نگاه نو" به شماره ی 62 در تاریخ مرداد 1383

.

.
پـایـان

.

.

  • آسیه خوئی

.

در روایات اساطیری، عمل مسخ صورت می تواند نماد نزاع میان توحش و تمدن و نیز جذبه ای باشد که زندگانی حیوانی و حتی نباتی هنوز برای آدمی که نیمه وحشی مانده است ، دارد.

کارل گوستاو یونگ در میان روانکاوان سخن تازه ای دارد که پژواک آن در تفسیر روایت های اساطیری، هنوز طنین انداز است. از نظر او، اشخاص و حوادث اینگونه روایات، علاوه بر نمایش ناخودآگاهی فرد، پدیده های کهن(صورت های مثالی) را نیز نمایش می دهند و به زبان رمز از وجوب و ضرورت پختگی تجدید حیات درونی که به یمن جذب ناخودآگاهی فردی و جمعی در شخصیت آدمی، امکان پذیر می شود، سخن می گویند. ناخودآگاهی جمعی، مخزن صور مثالی، یعنی مبانی مذاهب، اساطیر و سلوک های ما در طول حیات اند که یکی از آنها کلید اولی ست که برشمردیم : ســــایه.

سایه ـ همزاد بد، با وجود اینکه مرکب از همه ی انگیزش های اجتماعی ناساز با جامعه و منِ آرمانی ست می تواند محرک و داعی ناخودآگاهی به انجام کارهای قهرمانی نیز باشد و در واقع فقط هنگامی زیانکار است که شناخته و دریافته نشود.

سایه ی "سلوک" که کهنسال است و پیر، باید صورت مثالی علم و حکمت مطلق باشد، اما فرزانه ای ست ره گم کرده که قهرمان رمان، یعنی قیس، در انتهای رمان او را رها می کند تا او به تنهایی به گورستان برود. رها کردن سایه در انتهای رمان نه به آن معناست که قیس در تمام طول رمان از او می گریخته است. بلکه در تمام مدت همراهی ها و همگامی هایی که با سایه اش داشته در جهت تحصیل و کسب هویت و خود اصلی اش بوده تا به یک ثمره ی تعادل روانی نوینی متضمن شعور یافتن به صور مثالی ناخودآگاه و التزام آنها و جذبشان در "من"ِ هشیار دست یابد.   

به همین دلیل لوفلردلاشو نیز معتقد است که اگر صورت مثالی بر آدمی چیره و مستولی شود بیم آن می رود که قهرمان از پای درآید، اما پدیده ی خلاف آن، فردیت یا تفرید است که قهرمان در طول مدارا با صورت مثالی سعی در جذب بهترین خصوصیات آن و استفاده از عالی ترین جنبه های وجودی او دارد.

اینگونه روایت ها(روایات اساطیری) شرح فرایند روانی فردیت یابی ست که در نهایت قیس نیز جنبه های منفی سایه اش را رها می سازد و به تفرید می رسد. دقیقاً همانگونه که دبی فورد نیز در کتاب "نیمه ی تاریک وجود" خود توصیه کرده است که : "به جای سرکوب کردن سایه هایمان، باید آن جنبه هایی را که از آنها وحشت داریم ببینیم، آشکار کنیم، بپذیریم و در آغوش گیریم."

یعنی بپذیریم که این جنبه ها نیز به ما تعلق دارند و ایمان داشته باشیم که راه حل هایی در سایه ی ما برای ایجاد تغییر، دگرگونی و تحول در شخصیت و زندگی اجتماعی ما وجود دارد که علاوه بر اینکه می تواند ارزشمندترین موهبت ها را به ما ارزانی دارد، حتی بر ظاهر فیزیولژی ما در صورت گزینش جنبه های نیک و روشنی که درون سایه ی ما وجود دارد، تأثیر گذار است. آنگونه که لازاریس نیز معتقد است سایه، راز تغییر و دگرگونی را در بردارد، تحولی که می تواند در سطح سلولی اثر گذارد و "دی.ان.ای" را تغییر دهد.

دبی فورد در کتابی که از او نام بردیم(نیمه ی تاریک وجود)، همچنین تأکید دارد که : باید ارزشمندترین موهبت های موجود در سایه ی خود را پیدا کرد تا بتوان سرانجام از تمامی شکوه وجود اصلی خویش بهره مند شد. سایه های ما، ما را آموزش می دهند و راهنمایی می کنند. آنها کل وجودمان را به ما عطا می نمایند. به جای گریز از آنها به دلیل وجود جنبه های سیاه و تاریکی که دارند، آنها را در آغوش بگیریم تا بتوانیم ویژگی های عالی سایه هایمان را کشف و آشکار کنیم. تنها در اینصورت است که آزاد خواهیم شد تا آن زندگی را که همواره آرزو داشته ایم، به وجود آوریم.

.

.

...ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی