ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

همراهِ همیشه

چهارشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۱۷ ب.ظ

. 

در جهان ذهنی انسان ها قوانین تثبیت شده ی بسیاری وجود دارد که شاید مورد قبول بعضی ها نباشد. اما از آنجا که همیشه تمام کائنات برای ما در حال ارسال پیام هستند، من این قوانین را قبول دارم. بخصوص این قانون که پیش از هر تصمیم گیری برای انجام هر کاری می توان نظر هر پدیده ای را از جهان هستی در باره ی تصمیم مان بپرسیم. البته این موضوع جهت گرفتن پاسخ از طبیعت بسیار مهم و تأثیرگذار است. اینکه ارتباط ما با طبیعت و عوامل هستی و یا هر آن چیزی که از آن پاسخ می خواهیم، پاک و بی غل و غش باشد و صد البته لازمه ی وجود روابطی اینچنین پاک با هستی؛ باید یک عمر بی غل و غش زیستن و بی غل وغش فکر کردن و بی غل و غش نگریستن ما بوده باشد. 


بعنوان مثال یادم است سال ها پیش، در یکی از کلاس های عملی که به همراهی و به توصیه ی استاد درس کارگردانی و فیلمنامه نویسی داشتیم، باید به صورت گروهی، به سفری در اوج گرما و خشکی هوا به یکی از بیابان های اطراف مشهد می رفتیم. در اواسط راه، موبایل استادمان ـ خانم "ظ"ـ به صدا درآمد و بعد از پایان مکالمه ی بسیار آرام اش خیلی مردد به نظر می رسید. رو به من که همیشه با او ارتباط بسیار صمیمانه ای داشتم و روی صندلی کناری اش در ردیف جلوی اتوبوس نشسته بودم کرد و پرسید فقط بگو آره یا نه ؟
گفتم : من وقتی ندانم موضوع چیست چطور می توانم بگویم آره یا نه؟
گفت : باشد. درست می گویی. از آسمان می پرسم.


و بعد، صورتش را به شیشه ی پنجره ی بغلی اتوبوس نزدیک کرد و چشم به آسمان دوخت. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود. از آسمان آتش می بارید. حتی کوچکترین پاره ابری دیده نمی شد. رنگ آسمان در اوج حرارت، مثل گچ سفیدی که همیشه در دست های خانم "ظ" در تمام طول کلاس هایش به مشت داشت و هیچ کلمه ای با آن بر روی تخته سیاه نمی نوشت، سپیدِ سپید بود.
هنوز بیشتر از سه یا چهار دقیقه از مکالمه ی خانم "ظ" با آسمان نمی گذشت که دیدم شیشه ی جلویی و بزرگ اتوبوس غرق قطرات باران شد و راننده ی اتوبوس، کلید برف پاک کن را زده بود. خانم "ظ" لبخندی آرام و شادمان بر روی لبهایش نشست و رو به من کرد و گفت :
حالا مؤسسه ی آزاد عکاسی و سینمایی بزرگتری را تأسیس خواهیم کرد.
گفتم : بَـَـَله بَـَـَله ، بنام آسمان پاک ابرهای پربار دل خانم "ظ" ، حتماً چنین خواهد بود. 


# # #


غرض از این مقدمه ی طولانی این بود تا بگویم : هستم، اما برای حدود یک هفته تا ده روز به یک سفر خواهم رفت زیرا سحر دیشب وقتی در باره ی تصمیم ام برای سفر، از یکی از کتاب هایم پاسخ خواستم ؛
" گفت: مترسید، من همیشه همراه شما هستم، می شنوم و می بینم."

.

خـــــدا نگهــــدار

.

.

  • آسیه خوئی

نظرات  (۱)

همان کتاب را که باز کردید و برایتان ان چنان آمد / شک ندارم سفرتان زیبا خواهد بودْ

سفر بی خطرْ
پاسخ:
به امید خدا.
ممنونم مینا جان

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی