ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.
ابراهیم ـ پدر سارا ـ هیچوقت عصبانی نمی شد. بندرت از کوره در می رفت ، مگر زمان هایی که در رویدادهای زندگیِ دخترش ـ سارا ـ با واقعه و حادثه ای غیرقابل پیش بینی و غیرمنتظره به صورت ناگهانی مواجه می شد.
اولین بار ، زمانی بود که او را در سفری به شهر مشهد در یکی از صحن های حرم امام رضا گم کرده بود.
دومین بار ، زمانی بود که خاله خان باجی های محله ی خانه ی شان برای او خبر آورده بودند که دخترش موهای سر خود را از ته تراشیده تا بتواند لباس پسرانه بپوشد و همراه با بچه های محل ، شعارهای انقلابی بر روی دیوارهای شهر بنویسد.
سومین و چهارمین بار زمانی بود که بعد از گذشت دو روز از گم شدن مجدد دخترش ، به او اطلاع دادند که برای یافتن وی به زندان کمیته ـ شهربانی سابق ـ برود. این خبر دستگیری و بازداشت دخترش را جوانی کمیته چی به نام علی و پدرش که تاجر فرش بود ، به او رسانده بودند. تا پیش از سی ام خرداد 1360 این سومین بار بود که علی و پدرش به درب خانه ی او آمده بودند. دو مرتبه برای خواستگاری از سارا آمده بودند که هر دو دفعه جواب رد شنیده و این بار هم بدون هیچ امید و شادمانی ای آمده بودند تا خبر دستگیری سارا را بدهند.
پدر بار دوم در پاسخ منفی ای که به آنها داده بود ، با حالتی عصبی گفته بود :
ـ دخترِ من به هیچوجه قصد ازدواج ندارد. دخترِ من حتی تا سن چهل سالگی هم هیچگونه آمادگی برای زندگی مشترک زناشویی نخواهد داشت. دخترِ من اصلا به تنها مسئله ای که توجه ندارد ، مؤنث بودنش است. دخترِ من همین پارسال پنهان از من همه ی دوره های آموزش نظامی و پرستاری را گذرانده بوده تا به لبنان اعزام شود. دخترِ من اصلا آدم نیست...
این گفته ها را علی در مدت زمان زندانی بودن سارا ، مابین خبرهایی که از بیرون از زندان برای وی می آورده ، بعلاوه ی نیش و کنایه هایی که خودش به آنها افزوده ، نقل کرده بود :
ـ سارا خانم ! از چنان پدر بزرگواری ، چنین دختر آشوبگری واقعاً بعید است.. شما هنوز سرتان خیلی بوی قرمه سبزی می دهد که گمان می کنید می توانید با همین دست ها و پاهای کوچک و شکننده ، دنیا را از جنگ ها و چنگال های انسان های وحشی نجات بدهید..
سارا در دل به حرف های او خندیده بود. چرا که او نمی دانست سارا به اشتباه دستگیر شده. او نمی دانست که پدر سارا ، فرمانده ی یکی از گروه های چریکی ست که هر از چند گاه یک بار از ایران به لبنان اعزام می شود و به دخترش قول داده بوده که هر وقت به سن پانزده سالگی رسید او را بعنوان پرستار با خود ببرد.
سارا در پاسخ به آن جوان کمیته چی فقط گفته بود :
ـ بله ، حق با شماست. چگونه می توان تجسم داشت که یک دخترک شانزده ساله با دست ها و پاهای کوچک و شکننده ، قادر به ایفای نقش سنگین یک کدبانوی کامل ، همسری و زندگی مشترک با یک غول بیابانی خواهد بود.. واقعاً که ..
.

.
... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.
از این بخش به بعد ، راوی پیشین داستان به سه دلیل از زاویه دید اول شخص مفرد به سوم شخص مفرد تغییر می یابد.


دلیل اول اینکه در وهله ی اول ، خواننده عادت به تغییر زاویه دید خود در مواجهه با هر رویداد اجتماعی بیابد ضمن اینکه خود را باید ملزم به داشتن نگاهی فارغ از قضاوت در باره ی زندگی شخصی راوی های متفاوت بداند. چرا که هیچ داستانی الزاماً بیانگر عقاید شخصی و زندگینامه ی فردی و خانوادگی راوی ها نیست حتی اگر از زاویه دید اول شخص مفرد بدان پرداخته شده باشد. 


دوم اینکه راوی پیشین ـ سارا ـ یعنی شخصیت اصلی داستان که ماجراها را با زبان اول شخص مفرد نقل می کرده ، از این پس باید بصورت کامل وارد قصه شود و راوی دیگری خارج از کادر داستان قرار بگیرد تا قادر به پردازش شخصت وی باشد.


سوم اینکه بنا به دلایل فوق ممکن است باز هم راوی داستان ، بارها و بارها تغییر یابد و ادامه ی داستان از زبان دیگر شخصیت های قصه ، بیان شود. 
.

.
... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.

باید پیش از بیان ابعاد گوناگون شخصیت و نقل گفته ها و اندیشه های پدر ، در این بخش به شرح خصوصیات ظاهری او بپردازم تا از این پس هر گاه از او نقل قول می شود ، تصویری کامل و واضح از وی در ذهن خواننده نقش بندد.
او مردی گندمگون بود. البته شاید اشتغال او به کشت و زرع در طی سال های متمادی ـ از اوان کودکی تا سن میانسالی ـ موجب شده بود رنگ پوست او تحت انوار طلایی خورشید ، به رنگ گندمزارها تغییر یابد. چشم هایی درشت به رنگ قهوه ای روشن داشت و موهایی حالت پذیر به رنگ قهوه ای تیره.
صورتش کشیده ، پیشانی اش فراخ و لبهایش باریک بود.
پشت لب بالایی اش یعنی حدّ فاصل بین بینی و لب بالا ، پهن و عریض بود. به همین دلیل همیشه ریش و سبیلش را می تراشید. گاهی اگر سبیل داشت ، طول آن از حد پهنای بینی اش کمتر بود. 
ابروهایش شبیه به مَـدّی طولانی از حرف اول الفبای فارسی ، یعنی آی باکلاه بود.
گوشه های داخلی چشم های درشتش در خطی به موازات ابروها ، از همان نقطه ی شروع ابروانش آغاز شده بود و گوشه های خارجی در این توازی تا یک سانتیمتر مانده به انتهای ابروها ادامه داشت. چشمانی درشت و کشیده.
قد او حدود صد و هشتاد و پنج تا صد و نود سانتیمتر بود. بلند بالا.
شانه هایی پهن ، سینه ای ستبر و بازوانی فولادی داشت. ماهیچه های ساق پاهایش را زمانی که پا به پای دهقان هایش و همه ی مردم روستا برای ساخت و ساز و کشت و زرع و آبیاری مشارکت داشت ، دیده بودم. اندامی عضلانی ، ورزیده و موزون با قد و بالایش داشت.
قلبی طلایی ، دستانی سخاوتمند ، گام هایی بلند ، نگاهی گرم و گیرا ، زبانی تسلّا بخش و امید دهنده ، روحی تابان و وسیع ، و فکری بسیار روشن داشت.
پدر ، ماه تمام عیار و کاملی بود که برای شناختِ دقیق او باید گاهی از او فاصله گرفته می شد تا او را بهتر دید و خود را بیشتر شناخت.
.

.
... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

روزی که به دنیا آمده بودم ، پدرم مانند خیلی از پدر و مادرهای ایرانی ، نامم را از صفحه ای از کتاب قرآن که برای نامگذاری ام گشوده بود انتخاب کرد. صفحه ی مورد اشاره به داستان حضرت ابراهیم و همسرش ، ساره ، پرداخته بود. اما از آنجا که ساره ، نام همسر حضرت ابراهیم بود و نام پدرم هم ابراهیم بود ، پدرم تصمیم گرفت که برای من که دخترش بودم نام دیگری که شبیه به ساره بود برگزیند. ســـارا.


دوران کودکی ام شبیه به طبقات گنجینه ی کتابخانه ای بود که پدرم هر شب پیش از خواب ، داستان و ماجرایی از آن کتاب ها را که در گنجه ی حافظه ی خود از مادر و اجداد پدری اش به یاد داشت ، برایم به صورت دنباله دار نقل می کرد. و وقتی به سن شش سالگی رسیدم و خواندن و نوشتن آموختم ، بتدریج به اقتضای سن و میزان فهم و درکم ، کتاب هایی را در اختیارم می گذاشت تا با صدای بلند ، هم برای او بخوانم و هم برای خودم. دوازده ساله بودم که کتاب "انسان کامل" به قلم عزّالدّین نَسَفی را پس از خواندن هر پاراگراف ، برایم شرح می داد. و بعد کتاب "عبهر العاشقین" اثر روزبهان بقلی و "تمهیدات" و "نامه ها" ی عین القضات همدانی و ...


فضای کلاس ها و آموزش های پدرم تفاوت های بسیاری با فضای آموزشکده ی هر استادی داشت.
او ضمن بیان آنچه که در فحوای کلام هر نویسنده بود ، ورای نوع اندیشه و طرز تفکر نویسنده را نیز مورد کنکاش قرار می داد. او همیشه می گفت :
"سارا ، دختر گلم ، نباید هر آنچه را که از ذهن و مغز هر نویسنده ای تراوش شده ، صحیح و جامع و کامل بداند".


به همین دلیل ذهن من ، همیشه پس از خواندن هر بخش از هر کتابی و پس از شنیدن شرح پدرم ، به انکار و سپس به تجزیه و تحلیل آن مطلب در قیاس با آنچه عقل سلیم حکم می کرد و در مقایسه با کتاب هایی با موضوعات مشابه و نگرش های متفاوت ؛ می پرداخت. 


به همین دلیل اولین کسی که به اندیشه ها و نظرات او شک داشتم ، پدرم بود. استادی که خود چنین می پسندید و خود ، مرا چنین شکاک پرورده بود.


یکی از موضوع هایی که به ساعت ها بحث و گفتگو با پدرم منجر می شد همین موضوع عرفان بود که نام فامیلی اجداد پدری ام ، آن را با خود یدک می کشید. من معتقد بودم که "عرفان" نوعی درمان است و باید فقط برای درمان حاکمان و سلاطین سلطه گر و مستبد بکار رود اما پدرم معتقد بود که علاوه بر آنها ، باید برای عموم مردم هم توصیه و مطرح شود.
.

.
... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.

در آبادی ما رسم بر این بود که هر گاه برای خانواده ای از اهالی روستا مشکل یا مسئله ای بزرگ و کوچک پیش می آمد ، تمام ساکنین روستا از مرد و زن برای رفع مشکل آنها آستین همت بالا می زدند و یاری شان می کردند.

روز اول ، صبح خیلی زود که من و پدرم به روستای مان رسیدیم مردان و زنان ده با ابزار و وسایل بنایی و حتی با مواد غذاییِ ناهار و شامی که برای جمع آماده کرده بودند ، به خانه ی ما آمدند.

من هم که عاشق چنین فعالیت های گروهی و جمعی بودم ـ بخصوص جمع با صفای مردمانی یکرنگ ، یکدل و یک زبان ـ روسری ام را مثل دختران و زنان روستای مان پشت گردنم گره زدم و لبه ی پاچه های شلوار و آستین هایم را بالا زدم و همراه با دو سه تن از دختران همبازی ام ، شروع کردیم به ساختن گِل و ریختن آن به استامبولی هایی که کنار دست مردان و زنان روی زمین می چیدیم. مردان و زنانی که هیچ غباری روی آیینه ی دلهاشان ننشسته بود. مردان و زنانی که دلهاشان به زلالی و شفافیت آب هایی بود که از قعر تاریک زمین بیرون می آوردند و در دلوهای همدلی می ریختند برای ساختن و ساختن و ساختن و آبادانی خانه ها و زندگانی مردم روستایشان و هر آبادی دیگری.

مردم ده بعد از ساختن دوباره ی دیوارِ فروریخته ، به پدرم پیشنهاد دادند که برای احتیاط بیشتر و جلوگیری از شکستگی بقیه ی دیوار ها یا سقف اتاق ها در اثر بارندگی ، بهتر است مجدداً همه ی دیوارها و سقف و پشت بام ها را با لایه ی دیگری از گل و گچ بپوشانیم. پدرم قبول کرد و پیش از غروب ، همه ی کارها به اتمام رسید.

پدرم طبق عقاید خاصِ خودش ، مثل همیشه بعد از بازسازی هر اتاق از خانه ها و مسجد روستا ، مرا از روی زمین بلند می کرد ، دست هایش را بالا می برد تا دست من به سردرِ بیرونی اتاق برسد و کف دست راست و پنج انگشتم را روی دیوار تازه گِل شده ی سردرِ اتاق ، محکم فشار بدهم . بعد از اینکه همه ی دیوارها و بام ها خشک می شد ، بالای نمای بیرونی هر اتاق ، اثر پنج انگشت من همچون مُهری به نشانه ی حفاظت و امنیتِ سفارش شده به چشم می خورد !.

عقاید پدرم شاید بی اساس بود ولی برای من بسیار قابل احترام بود. مثل ظهر عاشورای هر سال که وقتی یکی دو گوسفند را قربانی می کرد تا برای تمام مردم ده به کمک خود روستائیان ناهار بپزند ؛ اولین کاری که پیش از هر کار پس از مراسم قربانی انجام می داد این بود که با انگشت نشانه ی دست راستش از خون گلوی بریده شده ی قربانی ، روی پیشانی ام علامت می گذاشت. درست وسط پیشانی ، بین ابروهایم. در اینگونه مراسم هم ، باز هیچ نمی گفتم و به احترام پدر کاملا مطیع و راضی بودم. من عاشق پدرم بودم. پدرم یک فرشته بود.

فامیلی پدرم و همه ی اجداد پدری اش "عارف خانی" بود.
اما پدر بزرگم یعنی " گُل محمد" به پدرم گفته بود پدرش به این دلیل که عارف بودن در روزگار آنان جرم بسیار سنگینی بوده است ، اسم فامیلی عارف خانی را در سجل خود و فرزندانش تغییر داده است تا هویت خود و پدرانش کاملا پنهان بوده باشد.
.

نام پدرم ، "ابراهیم" بود. یعنی "بهترین پدر".  

.

.

... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.
پدرم تابستانِ هر سال ، در تعطیلات مدارس ، مرا با خود از شهرمان به روستای پدری اش می برد تا ضمن اینکه به مزارع و دام های خود رسیدگی می کند من هم بتوانم از هوا و فضای بکر و سالم ده و زمین های زراعی که به دست دهقان هایش سپرده بود ، نهایت استفاده را ببرم.
زمین های زراعی پدرم آنطرف کال در مسیله به فاصله ی ده ها کیلومتر از خانه ی روستائی مان قرار داشت. 
بعد از چند کیلومتر که از محدوده ی ده خارج می شدیم به رودخانه ای بسیار بزرگ و عمیق می رسیدیم که در عمق دره ای وسیع قرار داشت. مردم آبادی ها و روستای ما به کل این صحنه ی زیبا می گفتند کال. کال از نظر آنها به جایی گفته می شد که در عمقی بسیار پایین تر از سطح زمین قرار داشت. مثل کاریز. جایی که از میان آن ، آبی فراوان گذر دارد. 
طی کردن حدفاصل بین ده و زمین های زراعی پدرم که در منطقه ای هموار بنام مسیله واقع شده بود ، یکی از فراموش نشدنی ترین خاطرات زیبا و شاعرانه ی دوران کودکی و نوجوانی من است. ما و عده ای که هر بار این مسیر را با هم می پیمودیم حدود 10 الی 15 نفر بودیم. من و پدرم و دهقان ها که شامل زنان و مردان روستایی بود. گاهی زنان ، کودکان شیرخواره و خردسال خود را نیز به همراه می آوردند. 
صبح زود قبل از طلوع خورشید ، الاغ ها و استرها را از طویله بیرون می آوردیم. آذوقه ، بارها و وسایل مورد نیازمان را بر پشت الاغ ها با تسمه ای که از زیر شکمشان رد می شد می بستیم و یا داخل خورجینِ آنها قرار می دادیم. هر استر و الاغ برای یک نفر و یا حداکثر همراه با کودکی خردسال بیشتر جا نداشت. من بیشتر مسیر را پیاده می رفتم. چون چندین بار از پشت استر خود به زمین پرت شده بودم. این عادت الاغ و استرهاست که هر وقت به بوته ی گلی و یا به بته ی سرسبزی در سر راه خود می رسیدند ناگهان سر خود را خم می کردند و می ایستادند تا آن گل یا گیاه سرسبز را بخورند. زینی که بر پشت آنها قرار داشت مانند زین اسب ها نبود که در قسمت جلو و انتهای آن ، برآمدگی محکمی داشته باشد تا بتوان جای مطمئنی برای نشستن بر پشت آنها در اختیار داشت. بنابراین وقتی ناگهان سر خم می کردند تا گلی و یا بوته ای را بخورند ، من بی اختیار از روی گردن آنها سُر می خوردم و از روی سرشان به زمین پرت می شدم.
وقتی به رودخانه ی درون کال می رسیدیم همه ی روستائیان از پشت چهارپایان پایین می آمدند. افسار آنها را محکم در دست می گرفتند و همه با هم از میان رودخانه عبور می کردیم. عبور از رودخانه زیباترین ، هیجان انگیزترین و جذاب ترین بخش مسیر طولانی ما بود. 
سطح آب به شانه های من می رسید. آب رودخانه همیشه گل آلود بود و شدت آن به قدری زیاد بود که اگر مثلا افسار استرها و الاغ ها را رها می کردیم ، آب ، آنها را با خود می بُرد. با این وجود من هیچوقت راضی نمی شدم که بر شانه های پدرم بنشینم تا به آن سوی رود برسیم. همگی دست یکدیگر را می گرفتیم و با هم از میان رودخانه می گذشتیم.
هنگام عبور از عرض طولانی و عمیق آب که همیشه دست یکی دو نفر از دست های دیگران جدا می شد و همه در تلاش و تکاپو برمیآمدند تا یکدیگر را از عمق آب بیرون بیاورند و دوباره دست در دست یکدیگر به مسیر خود ادامه دهند ؛ قهقهه و خنده های شادیِ زن و مرد و دختر و پسر بود که تمام فضای داخل دره را پر می کرد و زیباترین و رؤیایی ترین خاطرات کودکی ام را شکل می داد.
.
سی و چهار سالِ پیش یعنی سال 60 ، تقریباً اواخر خرداد بود که یکی از افراد ده به شهر آمد و به پدرم خبر داد که قسمتی از دیوار یکی از اتاق های خانه ی روستائی مان که قبلاً ترک برداشته بود ، فرو ریخته است. من با اینکه فواصل زمانیِ مابینِ امتحانات نهائیِ خرداد ماهم کوتاه بود ، با اصرار زیاد از پدرم خواستم که مرا هم به همراه خود به ده ببرد. اما وقتی حادثه ی حمله ی گرگ غول پیکر و گلّه اش به روستا یک هفته طول کشید ، من و پدرم مجبور شدیم تا ده روز در روستا بمانیم. 
.


... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.
بعد از یک هفته کشتار بره ها و گوسفندان توسط گرگ ها ، یکی از تصمیم های مردان ده ، مراقبت از تنها بره ی باقیمانده بود. بره ای که مال پسرک بود. تنها فرزند مرد کارگری که سه سال پیش به خاطر عدم توانایی در تأمین معاش زن و فرزندش به شهر کوچ کرده بود. 
مرد کارگر تنها کاری که در شهر از عهده ی انجام آن برمیآمد کفاشی بود. او نزدیک مدرسه ی راهنمایی شهرزاد ، کنار دیوار پیاده رو ، بساط کفاشی داشت. کفش های مردم را واکس می زد و تعمیر می کرد. 
مدرسه ی شهرزاد مدرسه ای بود که من و زهرا کاظمی از سال 56 تا سال 58 در آنجا در دوره ی سه ساله ی مقطع راهنمایی تحصیل می کردیم. البته باید بگویم همکلاسی من یعنی زهرا کاظمی ، با آن زهرا کاظمی ، خبرنگار معروفی که نام دیگر او زیبا بود ، فقط تشابه اسمی داشت.
زهرا (زیبا) کاظمی (۱۹۴۸ - ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۳) خبرنگار کانادایی - ایرانی تبار بود که در مسافرتی کاری و حرفه‌ای به قصد تهیه گزارش در ایران ، هنگام نا آرامی‌ها و اعتراضات دانشجویی ، به جرم عکس‌ برداری حین تجمع برخی از خانواده‌های زندانیان در مقابل زندان اوین ، بازداشت و در زندان کشته شده بود. زهرا کاظمی در حالی که مدت ۱۸ روز در بازداشت به سر می‌برد ، در ۲۰ تیر به دلایلی که مورد دعاوی زیادی بوده ، می‌میرد. مقامات دادستانی دلیل مرگ را غش و برخورد سر خانم کاظمی با زمین و یا برخورد جسم سخت با سر او و نهایتاً ضربه مغزی اعلام کرده بودند.
همان سال یعنی سال 82 وقتی خبر کشته شدن این خبرنگار را شنیدم خیلی تحقیق کردم تا مطمئن شوم که آیا او همان همکلاسی من است یا نه. وقتی متوجه تاریخ تولد او شدم دیدم تفاوت سنی او با من و زهرا حدود 17 سال است. 
پس از تحقیقاتم غزل "شلاق" را برای زیبا سرودم و در اکثر مجامع و فرهنگسراهای تهران خواندم. البته در مجموعه شعر دومم هم به چاپ رسید :

.

بیا با ردیفی از این ترکه های مردّف به زنجیر شلاق
ببر هر چه شلاق بر دست شلاق بازانشان زیر شلاق
.
بگو تا به کِی از کمر تا به سر ، ضربه از تازیان می شماریم ؟
ببین ضربه مغزیِ این قاصدک ها به پروازِ دلگیر شلاق !
.
اگر ماه را در تخیل و انگارِ خود روی شب می نشانیم
چه کس پایه ی صندلی می کشد ؟ بی گمان هست تقصیر شلاق
.
بیا واقعا نردبانی سرافراز تا آسمان ، پایه سازیم 
و بر هم بزن رقصِ افعیِ پر پیچ و خم های تقدیر شلاق
.
خیالی توهم برانگیز در سر به سرهای ما پرورانده ست
و از آیه های پر از نور ، شب را نشانده به تفسیر شلاق
.
اگر اعتراضی شوی بر زبان های پر نیشِ هر تازیانه
دلیل آورَد آیه ی اول از نور ، این شیخ ، این پیر شلاق !!
.
تو گفتی که در شعر ، از عشق باید بگویم. مگر این تقدس ـ
ـ به زنجیرِ تکفیر ، پایش نبستند ؟ شد پای درگیر شلاق !!
.
ببین در همین چند حرفش به عین و دو چشمش سیاهی فرو شد
عصای "الف لامِ" برعکس ، در چار حرفِ جهـــــانگیـــــر شلاق

.
* * *

.
و اینک زنی داده عادت کمر بر سه صد دفعه برداشتن از ـ
ـ زمین ، آن کتابی که زیر بغل هایتان بود تزویر شلاق
.
تخیل در این بیت ها ، خالی از هر خیالِ مدرنِ پَساپُست
به پُست اش فقط حلقه ای فیلم خورده ست ، با پنج تصویر شلاق
.
و من هیچ باور ندارم که صورت به هنگامه ی سرخِ سیلی
بگردانی از روی عشق ای مسیحای عاشق به شمشیرِ شلاق
.
22 مرداد 82 ـ دفتر دوم از مجموعه شعر "ایلیا" ـ صفحه 121
.
و اما من با آن همکلاسی ام که با زیبا فقط تشابه اسمی داشت ، تنها سه سالِ دوره ی راهنمایی را با هم در یک مدرسه و در یک کلاس بودیم. هر وقت می خواستیم با هم در باره ی شاه و خمینی حرف بزنیم ، آنها را با اسم مستعاری که خودمان برای شان انتخاب کرده بودیم ، نام می بردیم.
برای شاه نام سنگ سیاه را برگزیدیم و برای خمینی نام سنگ سفید. یادم است که در باره ی انتخاب رنگ ها دلیل واضحی داشتیم اما اصلا یادم نیست چرا اسم هر دو تای آنها را سنگ گذاشته بودیم. 
اعلامیه هایمان را خودمان می نوشتیم. با متن هایی به قلم خودمان. نوشته هایی فقط در حد یکی دو جمله. مثل :
" جهان ، فاسد شده است ای انسان ! "
" زمین همچون لاشه ی کرم خورده ای ست در چنگال کرکسان. "
از سال 59 که برای ما آغاز تحصیلات دبیرستانی بود ، دیگر هرگز زهرا کاظمی را ندیدم. فکر می کنم او به دبیرستان دیگری غیر از دبیرستان 22 بهمن که من در آنجا ثبت نام کرده بودم ؛ رفته بود. گرچه ارتباط ما فقط در حد دیدارهایمان در مدرسه ی راهنمایی نبود و گاهی من به خانه ی آنها می رفتم و با هم ریاضی کار می کردیم اما بعد از آخرین تابستانِ دوره ی راهنمایی ، آدرس خانه ی آنها تغییر کرده بود و دیگر خبری از او نمی توانستم داشته باشم.
.


... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.

.. «« " یکی" بود ، یکی نبود »» ..

.

متنفرم از " یکی" بود و یکی نبودی که اول هر سمر و اوسنه و قصه ای نوشته و گفته می شه. ولی خب چاره ای ندارم واسه نگفتنش و نگفتن از قصه ی گرگ غول پیکری که یه سال به بیابونای اطراف بزرگترین آبادی و روستای ولایات خراسون زده بود و هنوز که هنوزه بعد از سی و چهار سال که از اون "برّه دَرونی" ها گذشته ، هول و هراسش به جون مادران بارداری که اون سال از ترس ، بچه هاشونو سقط کردند یا نوزادهای دوسر به دنیا آوردند ؛ باقی مونده. 
سی و چهار سال پیش ، روستای ما در ولایات خراسون ، بزرگترین ده در روزگار خودش بود. دهی که عظیم ترین گله های گوسفند رو داشت.
خوب یادمه. یعنی چون با چشمای خودم دیدم خوب یادمه که سی و چهار سال پیش در اون گرمای خردادی ، اون گرگ عظیم الجثه ـ یعنی همون "یکی" بودِ قصه ـ وقتی به گله هامون زد ، همه ی افراد ده از ترس ، تو خونه هاشون کز کرده بودند و تا صبح علی الطلوع بیدار بودند و هیچکدومشون به سر زمیناشون واسه "گندم ـ درو" نرفتند. 
گرگ لامصّب همون روز اول دویست ـ سیصدتا از گوسفندا رو لت و پار کرده بود. 
فرداش انگاری که قلدری و یکه تازیِ دیروزش به دهنش مزه کرده باشه ، رفته بود به دوست و رفیقاش گفته بود که ده ما بزرگترین گله رو میون تموم آبادیا داره. 
از فردای اون روز هر وقت با دارودسته ش حمله می کرد هر روز چهارصد ـ پونصد تا از بره ها و گوسفندای ده رو قتل عام می کردند. هر روز. هر روز چهارصد ـ پونصد تا.
من اون موقع شونزده سالم بود. 
خوب یادمه. یعنی چون با چشمای خودم دیدم خوب یادمه که این حادثه ی وحشتناک یک هفته ی تموم طول کشید. 
یه روز که دیگه هوا گرگ و میش نبود ، بعد از گم و گور شدن گله ی گرگ ها ؛ واسه شمارش گوسفندا و بره ها به دشت و بیابون زدیم و به آعل گوسفندامون. 
تعداد کمی از گوسفندا زنده بودند. اونم بخاطر اینکه زخمی شده بودند و افتاده بودند روی زمین. آخه گرگها برخلاف آدمها به همه ی گوسفندایی که زخمی می کنند و یا شکماشونو می درند کاری ندارند. فقط به اندازه ی شکمشون اونا رو می خورند.
اما از بین بره ها فقط یکی زنده مونده بود.
یکی که همون یکی نبود قصه ی ما شد. چون این بره متعلق بود به بچه ای که پسر یه کارگر بود. یعنی بنامش بود. یعنی بابای کارگرش فقط تونسته بود همین یه بره رو بخره. و وقتی خریده بود و اونو به خونه برده بود بچه ش ذوق کرده بود و اونم گفته بود این بره رو بنام تو زدم. 
بنام زدن یه گوسفند یا یه بره برای یه بچه در یه روستا به این معنی بود که اون بچه می تونه آینده و اعتبار خوبی از نظر مالی واسه زندگی آتی خودش داشته باشه. چون اون بره با بزرگ شدن بچه ، کم کم به یه گله تبدیل می شه و اون بچه در آینده یکی از دامداران ده و آبادی خودش می شه.
.

.
... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.

آسمان ، باز غُرُمبیده... توهّم زده است 
او ترکّیده ، گمانش که تبسّم زده است 
باز بارانِ خیالات بَرَش داشته است
ریغِ میغ از سرِ شب بر سرِ مردم زده است
پنبه ی ابرکِ خود را زده از کلّه ی صبح
چوبِ حلّاج به حرّاجیِ انجُم زده است
خاطرش نیست که انداخته بالا یا نه !
قرصِ ماهی که دو شب پیش به طارم زده است !
.

.
"آسیه خوئی"

.

.

  • آسیه خوئی

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.

خدمات متقابل دین و دولت در حکومت دینی
(مثال: #پلاسکو)
.
یک سانحه‌‌ ی شهری رخ می‌دهد. عده‌ ای قربانیِ قصور و تقصیر جمعی از مسئولان و شهروندان می‌ شوند. عواطف عمومی تحریک می‌ شود. رسانه‌ های رسمی فعال می‌ شوند. احساسات برانگیخته‌ شده به‌ سرعت لعاب «مذهبی» خورده و تحت کنترل درمی‌آید. از سوی حاکمیت به قربانیان سانحه، لقب «شهید» اعطا می‌ شود. آنان با شهدای جنگ مقایسه شده و به‌ مثابه‌ی «مجاهد فی سبیل الله» در تبلیغات ارج و قرب می‌ یابند. مراسم تشییع در «مصلی» برگزار می‌ شود، با تشریفات کامل یک مراسم «مذهبی». 
مداح، «نوحه» و «روضه‌»ی آتش و سوختن می‌خواند (کلید واژه‌های آشنای #تشیع_هیئتی) و گریز می‌ زند به روضه‌ ی حضرت زهرا و «فاطمیه»ای که از حسن تصادف همین‌ روزها آغاز می شود. عزاداران می‌ گریند و سینه می‌ زنند و به پیکر شهدا «تبّرک» می‌ جویند. قربانیان به «رستگاری» می‌ رسند. بازماندگان به‌ مثابه‌ی «خانواده‌ی شهید» تسلا داده می‌ شوند و قدر می‌ بینند و در ازای همه‌ ی این بخشش‌ها، دولت هم از مظان اتهام ناکارآمدی و تقصیر و دغدغه‌ ی ‌مطالبه و پاسخگویی می‌ رهد. 
حالا دیگر هر کس بهره‌ ی خود را ‌برده است. 
در روالی آشنا، دین به مدد دولت می‌ آید و «تهدید» نه‌ تنها با موفقیت مهار شده، بلکه حتی به «فرصت» تبدیل می‌ شود. 
و زندگی ادامه دارد...
.

.
#نقد_سیاستهای_دینی_جمهوری_اسلامی 
#مطالعات_فرهنگ_شیعی 
#دغدغه_های_دینداری_در_جامعه_امروز 
.

.
پینوشت تصویر : «شهید مدافع حرم» و «شهید غواص» در آسمان از «شهید آتش‌ نشان» استقبال می‌ کنند ، بازنمایی شهید در گفتمان رسمی جمهوری اسلامی.

.

.

  • آسیه خوئی