ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندهای روزانه

" یکی" بود ، یکی نبود (2)

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ق.ظ

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

.
بعد از یک هفته کشتار بره ها و گوسفندان توسط گرگ ها ، یکی از تصمیم های مردان ده ، مراقبت از تنها بره ی باقیمانده بود. بره ای که مال پسرک بود. تنها فرزند مرد کارگری که سه سال پیش به خاطر عدم توانایی در تأمین معاش زن و فرزندش به شهر کوچ کرده بود. 
مرد کارگر تنها کاری که در شهر از عهده ی انجام آن برمیآمد کفاشی بود. او نزدیک مدرسه ی راهنمایی شهرزاد ، کنار دیوار پیاده رو ، بساط کفاشی داشت. کفش های مردم را واکس می زد و تعمیر می کرد. 
مدرسه ی شهرزاد مدرسه ای بود که من و زهرا کاظمی از سال 56 تا سال 58 در آنجا در دوره ی سه ساله ی مقطع راهنمایی تحصیل می کردیم. البته باید بگویم همکلاسی من یعنی زهرا کاظمی ، با آن زهرا کاظمی ، خبرنگار معروفی که نام دیگر او زیبا بود ، فقط تشابه اسمی داشت.
زهرا (زیبا) کاظمی (۱۹۴۸ - ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۳) خبرنگار کانادایی - ایرانی تبار بود که در مسافرتی کاری و حرفه‌ای به قصد تهیه گزارش در ایران ، هنگام نا آرامی‌ها و اعتراضات دانشجویی ، به جرم عکس‌ برداری حین تجمع برخی از خانواده‌های زندانیان در مقابل زندان اوین ، بازداشت و در زندان کشته شده بود. زهرا کاظمی در حالی که مدت ۱۸ روز در بازداشت به سر می‌برد ، در ۲۰ تیر به دلایلی که مورد دعاوی زیادی بوده ، می‌میرد. مقامات دادستانی دلیل مرگ را غش و برخورد سر خانم کاظمی با زمین و یا برخورد جسم سخت با سر او و نهایتاً ضربه مغزی اعلام کرده بودند.
همان سال یعنی سال 82 وقتی خبر کشته شدن این خبرنگار را شنیدم خیلی تحقیق کردم تا مطمئن شوم که آیا او همان همکلاسی من است یا نه. وقتی متوجه تاریخ تولد او شدم دیدم تفاوت سنی او با من و زهرا حدود 17 سال است. 
پس از تحقیقاتم غزل "شلاق" را برای زیبا سرودم و در اکثر مجامع و فرهنگسراهای تهران خواندم. البته در مجموعه شعر دومم هم به چاپ رسید :

.

بیا با ردیفی از این ترکه های مردّف به زنجیر شلاق
ببر هر چه شلاق بر دست شلاق بازانشان زیر شلاق
.
بگو تا به کِی از کمر تا به سر ، ضربه از تازیان می شماریم ؟
ببین ضربه مغزیِ این قاصدک ها به پروازِ دلگیر شلاق !
.
اگر ماه را در تخیل و انگارِ خود روی شب می نشانیم
چه کس پایه ی صندلی می کشد ؟ بی گمان هست تقصیر شلاق
.
بیا واقعا نردبانی سرافراز تا آسمان ، پایه سازیم 
و بر هم بزن رقصِ افعیِ پر پیچ و خم های تقدیر شلاق
.
خیالی توهم برانگیز در سر به سرهای ما پرورانده ست
و از آیه های پر از نور ، شب را نشانده به تفسیر شلاق
.
اگر اعتراضی شوی بر زبان های پر نیشِ هر تازیانه
دلیل آورَد آیه ی اول از نور ، این شیخ ، این پیر شلاق !!
.
تو گفتی که در شعر ، از عشق باید بگویم. مگر این تقدس ـ
ـ به زنجیرِ تکفیر ، پایش نبستند ؟ شد پای درگیر شلاق !!
.
ببین در همین چند حرفش به عین و دو چشمش سیاهی فرو شد
عصای "الف لامِ" برعکس ، در چار حرفِ جهـــــانگیـــــر شلاق

.
* * *

.
و اینک زنی داده عادت کمر بر سه صد دفعه برداشتن از ـ
ـ زمین ، آن کتابی که زیر بغل هایتان بود تزویر شلاق
.
تخیل در این بیت ها ، خالی از هر خیالِ مدرنِ پَساپُست
به پُست اش فقط حلقه ای فیلم خورده ست ، با پنج تصویر شلاق
.
و من هیچ باور ندارم که صورت به هنگامه ی سرخِ سیلی
بگردانی از روی عشق ای مسیحای عاشق به شمشیرِ شلاق
.
22 مرداد 82 ـ دفتر دوم از مجموعه شعر "ایلیا" ـ صفحه 121
.
و اما من با آن همکلاسی ام که با زیبا فقط تشابه اسمی داشت ، تنها سه سالِ دوره ی راهنمایی را با هم در یک مدرسه و در یک کلاس بودیم. هر وقت می خواستیم با هم در باره ی شاه و خمینی حرف بزنیم ، آنها را با اسم مستعاری که خودمان برای شان انتخاب کرده بودیم ، نام می بردیم.
برای شاه نام سنگ سیاه را برگزیدیم و برای خمینی نام سنگ سفید. یادم است که در باره ی انتخاب رنگ ها دلیل واضحی داشتیم اما اصلا یادم نیست چرا اسم هر دو تای آنها را سنگ گذاشته بودیم. 
اعلامیه هایمان را خودمان می نوشتیم. با متن هایی به قلم خودمان. نوشته هایی فقط در حد یکی دو جمله. مثل :
" جهان ، فاسد شده است ای انسان ! "
" زمین همچون لاشه ی کرم خورده ای ست در چنگال کرکسان. "
از سال 59 که برای ما آغاز تحصیلات دبیرستانی بود ، دیگر هرگز زهرا کاظمی را ندیدم. فکر می کنم او به دبیرستان دیگری غیر از دبیرستان 22 بهمن که من در آنجا ثبت نام کرده بودم ؛ رفته بود. گرچه ارتباط ما فقط در حد دیدارهایمان در مدرسه ی راهنمایی نبود و گاهی من به خانه ی آنها می رفتم و با هم ریاضی کار می کردیم اما بعد از آخرین تابستانِ دوره ی راهنمایی ، آدرس خانه ی آنها تغییر کرده بود و دیگر خبری از او نمی توانستم داشته باشم.
.


... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی