ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان
پیوندهای روزانه

" یکی" بود ، یکی نبود (5)

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ق.ظ

عکس ‏‎Asieh KHoei‎‏

روزی که به دنیا آمده بودم ، پدرم مانند خیلی از پدر و مادرهای ایرانی ، نامم را از صفحه ای از کتاب قرآن که برای نامگذاری ام گشوده بود انتخاب کرد. صفحه ی مورد اشاره به داستان حضرت ابراهیم و همسرش ، ساره ، پرداخته بود. اما از آنجا که ساره ، نام همسر حضرت ابراهیم بود و نام پدرم هم ابراهیم بود ، پدرم تصمیم گرفت که برای من که دخترش بودم نام دیگری که شبیه به ساره بود برگزیند. ســـارا.


دوران کودکی ام شبیه به طبقات گنجینه ی کتابخانه ای بود که پدرم هر شب پیش از خواب ، داستان و ماجرایی از آن کتاب ها را که در گنجه ی حافظه ی خود از مادر و اجداد پدری اش به یاد داشت ، برایم به صورت دنباله دار نقل می کرد. و وقتی به سن شش سالگی رسیدم و خواندن و نوشتن آموختم ، بتدریج به اقتضای سن و میزان فهم و درکم ، کتاب هایی را در اختیارم می گذاشت تا با صدای بلند ، هم برای او بخوانم و هم برای خودم. دوازده ساله بودم که کتاب "انسان کامل" به قلم عزّالدّین نَسَفی را پس از خواندن هر پاراگراف ، برایم شرح می داد. و بعد کتاب "عبهر العاشقین" اثر روزبهان بقلی و "تمهیدات" و "نامه ها" ی عین القضات همدانی و ...


فضای کلاس ها و آموزش های پدرم تفاوت های بسیاری با فضای آموزشکده ی هر استادی داشت.
او ضمن بیان آنچه که در فحوای کلام هر نویسنده بود ، ورای نوع اندیشه و طرز تفکر نویسنده را نیز مورد کنکاش قرار می داد. او همیشه می گفت :
"سارا ، دختر گلم ، نباید هر آنچه را که از ذهن و مغز هر نویسنده ای تراوش شده ، صحیح و جامع و کامل بداند".


به همین دلیل ذهن من ، همیشه پس از خواندن هر بخش از هر کتابی و پس از شنیدن شرح پدرم ، به انکار و سپس به تجزیه و تحلیل آن مطلب در قیاس با آنچه عقل سلیم حکم می کرد و در مقایسه با کتاب هایی با موضوعات مشابه و نگرش های متفاوت ؛ می پرداخت. 


به همین دلیل اولین کسی که به اندیشه ها و نظرات او شک داشتم ، پدرم بود. استادی که خود چنین می پسندید و خود ، مرا چنین شکاک پرورده بود.


یکی از موضوع هایی که به ساعت ها بحث و گفتگو با پدرم منجر می شد همین موضوع عرفان بود که نام فامیلی اجداد پدری ام ، آن را با خود یدک می کشید. من معتقد بودم که "عرفان" نوعی درمان است و باید فقط برای درمان حاکمان و سلاطین سلطه گر و مستبد بکار رود اما پدرم معتقد بود که علاوه بر آنها ، باید برای عموم مردم هم توصیه و مطرح شود.
.

.
... ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی