ویرگول ، سرِ خط ،

ویرگول ، سرِ خط ،

سلام سلام ...
من زنده ام !
من باز هم زنده ماندم !
و همچنان با نام "او" مغازله دارم
یعنی
گنبد مینا را می بینم
عطر گل مینا را می نوشم
و آواز طرب انگیز پرنده ی مینا را می شنوم
یعنی
حالِ دلم در این میناکاری ها
خوبِ خوب است.

حتا در سماعی که
از زخم های پی درپی
دچارش می شوی
و زمین و آسمان
ترانه خوان تو می شود ؛
جبرئیل
چتر بال های سفیدش را
روی سرت می گیرد
و با لب های بی حرکت می گوید :
"آرام باش".

یعنی
من لال هم نیستم ،
ویرگول ،
سرِ خط ،

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان

سلوک [3]

يكشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۷ ب.ظ

.

سبک رمزگونه و رازوارانه ی "سلوک" به گونه ای ست که پندار و ظن خواننده را در وهله ی اول به سمت و سوی گنگی و الکن بودن زبان می برد. اما دولت آبادی، خود پاسخ بسزایی در "سلوک" آورده است :
"گنگ نیستم، اما گنگ هم هستم. نه آنکه هیچکس زبان تو را نفهمد، می فهمد. اما زبان راز، زبان راز را چه کسی می فهمد؟ آخر راز که سخن ندارد، چه بیانی؟ آن هم در صراحت عریان این زمان از سرّ اعظم عشق، چگونه می توانی سخن بگویی؟!"


زاییده ی ارشد زبان رمزی، امکان مسلم وجود تأویل های متعدد در متن و یا هرمنوتیکی ست که در آن بسیار قابل مشاهده است، چه آنجا که ظاهراً بیانی ساده در خصوص وقایع روزمره دارد و چه آنجا که به شیوه ای بسیار پیچیده و موهم سخن می گوید. حتی آنجا که قیس به واسطه ی عشق افلاطونی خود به شهودی بی واسطه دست می یابد و معشوق را هر لحظه به عین و دو چشم خود می بیند بی آنکه به واسطه ای در کنار او حضور داشته باشد ؛ ضمن اینکه چهره ای پنهان از دیریاب ترین نام خدا ـ عشق ـ نشان می دهد و در هیچیک از آثار ادبی معاصر تاکنون رخ ننموده است، باز هم بیانی رمزآلود و بسیار تأویل مند دارد. بعنوان مثال قیس در یکی از دیدارهایی که با نیلوفر دارد بعد از سئوالی که مطرح می کند به وضوح به موضوع شهودِ حاصل از یگانگی در عشق می پردازد :


"پرسید زیر دوش رفته بودی؟ پرسیدم چطور حدس زدی؟ جواب داد دیدمت، نگاهت کردم... من می بینم، در همه حال و در هر وضعیتی که باشی می بینمت؛ ذهن...ذهن...ذهن...! دو انسان می توانند و این قابلیت را دارند که روح شان چنان در هم بیامیزد که در بسیاری لحظات یکی بشوند؛ یگانه."

.

تنها در "سلوک" است که به این یگانه ترین واقعه از معجزات عشق برمیخوریم. دولت آبادی اذعان دارد و پنهان نمی کند که می داند، که می شناسد عمق در هم پیوسته ی دو انسان را. یگانگی و خلوصی که این زمانی نیست. دو نیمه ی قیس و نیلوفر که از روزگار قیس عامر از هم جدا افتاده اند و در پیچ و چرخش های هزاره ها به جست و جویی نابخود، بارها مرده و زنده شده اند تا سرانجام یکدیگر را بیابند در یک برخورد ناباورانه.
دولت آبادی در "سلوک"، عشق را از مدفن یازده هزارساله ی خود بیرون می کشد و عجبا که در این عصر سیمان و فولاد و یخبندان، می تواند چهره ی پنهان آن را برتابد. 
.

"تو آمدی و خوش آمدی؛ هزار سال چشم به راهت بودم... هزارها بار تو را می جستم." [سلوک ـ ص 81]

.
این واقعه ـ رؤیت و دیدن بی واسطه ی معشوق ـ حتی در آثار مطلقاً عرفانی همچون "سوانحِ" امام غزالی یا "عبهرالعاشقینِ" روزبهان بقلی در باره ی رؤیت بی واسطه ی معشوق زمینی اتفاق نیفتاده است.

.

.

...ادامه دارد

.

.

  • آسیه خوئی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی